5شنبه و اربعین و دلم گرفت

جمعه هفته ی پیش با همسر رفتیم بیرون با کلی بدبختی راضیش کردم که ببین من گناه دارموساکتمنو ببر بیرون بچرخیمو ینا...منو برد بیرون...در واقع گولش زدمنیشخندخودشم میدونست رفتیم تو یه فروشگاه کتاب و صنایع سفالی نزدیک خونه و من کتاب دالان بهشت و یه سفال رنگ شده خوشگل برای جای کفگیر ملاقه خریدم (ایدشو براتون میگم)دیگه خلاصه تو اونجا که بودیم من دستمو بلند کردم که این سفالو بیارم پایین نزدیک بود کل سفالاشون بندازم...آقاهه محترمانه بهم گفت دست نزنخجالت

شنبه و 1 شنبه دالان بهشتو سرکار تموم کردم...یعنی خدایییش روانی شدم...خوب یکی نیست به من بگه نخون بچه جنبه نداری...یه جاهاییش میرسید که زار زار میخواستم گریه کنم ولی نمیشد کهنیشخندبه چند قطره اشک بسنده کردمیولیعنی به یه جایی رسیدم که هر لحظه سکته کنم.باور کنید(بی جنبه صبا هستم در خدمت شما...دینگ دینگ...)

دیگه تا 1 شنبه 500 صفحه رو تموم کردم خیالم راحت شداسترس...شب یکشنبه با خیال راحت خوابیدمنیشخندبه نظر من قشنگ بود سبکش از این رمانای ایرانی بود که چون من از این سبک خوشم میاد خریدم...ولی باید یه تجدیدنظری بکنم چون واقعا با این جوگیری من ممکنه در رمان های بعدی بمیرمخنده

دوشنبه و سه شنبه و 4 شنبه هم به همین منوال گذشت...به جز اینکه یه گزارش آماده کرد...متاسفانهچشمکمدیریت ازش خوشش اومده...میگم خدمتتون که ایشون خیلی کم گزارشی رو خوب میفهمن و اعتراضی نمیکنن...که متاسفانه در مورد این گزارش همین طور بود و من این بدشانسی موقعی سراغم اومد که دیروز مدیرمحترمم از جلسه که برگشت گفت مدیرعامل برای تمام اقلام اینو میخوان من این شکلی بودمنیشخندگریهبنابراین تا  2شنبه باید همشو درست کنم...دیروز اینقدر نشسته بودم که از کمر درد نمیتونستم از جام بلند شم بیام خونهساکت

امروز هم که در خدمت خانواده شوهر هستیم و منت نهادیم نهار و شام اونجا هستیمنیشخند

راستی 5 شنبه هفته گذشته با مادر شوور و شوور رفتیم یه گشتی برای طلا و لباس عروس زدیم...آقا این مادرشوور اصلا با سلیقه من جور نیست...بنده خدا هرچی سرویس بهم نشون داد ما خوشمان نیامد...و البته اون هی شلوغ میپسندید من هی ساده که از بین یه عالللللللللللللللللمه سرویس از یکیش خوشم اومد ...که نخریدیمنیشخنددیگه مادرشوور هرکدومو پیشنهاد میداد همسر میدونست من دوست ندارم میگفت نه مامان قشنگ نیست که من نگم...ولی هیچ کدوم نه من نه مادرشوور از هم ناراحت نشدیم چون خیلی محترمانه و دوستانه باهم نگاه میکردیمبغل...برای لباس عروس هم چند تا مغازه بیشتر نبود که لباسای خودشون زیاد جالب نبود...ولی یه مغازه رفتیم دختره خیلی دختر خوبی بود خیلی صادقانه گفت من تو مزونای جمهوری کار میکنم ولی اینجا رو زدم که خودم بتونم پیشرفت کنم از ایدش خوشم اومد...کلی باهاش دوست شدم یه کارشم دیدم خداییش قشنگ دوخته بود...من خودم یه مدل پیدا کردم که براتون میذارم فوق العاده سادست بهم گفت این مدلش اروپاییه...گفتم چقدر میدوزی گفت 850 خریدش...به نظرم خوب بود چون لباس عروس تازه این کفشه اگر بخوای ساده باشه و فقط دانتل و ساتن داشته باشه...خولاصه قرار شد من یکم بگردم بعد ان شاا... ببینم بدوزم یا آماده بگیرم...واقعیتش نمیخوام نگه دارم با اینکه دسته اول با اجاره 100 تومن فاصلست و اصلا بحث پولش نیست ولی جا میخواد که نگهش داری و سخته....

خوب برسیم به اربعین...همسر این هفته گیر داده بود که میخوام برم کربلا...چون سربازیش هنوز تموم نشده و کارت نداره رفتنش خیلی دردسر داشت...منم گفتم اگه بخوای بری منم میام و گرنه تنها نمیذارم بری ...چون من از تنهایی دق میکنمگریهولی خداروشکر مادرشوور تهدیدش کرد که اگه برم حلالت نمیکنم چون بدون برنامه میری...اگه میخواستی بری باید زودتر دنبال کاراش میرفتی ...خلاصه نرفت...ولی بهم قول دادیم اگه آقا دعوتمون کرد و اجازه داد ان شاا... سال بعد پیاده میریم...همسر گفت مگه تو پیاده میای گفتم آره چرا نیام(آخه من خیلیییییییییی تنبلم)دعا کنید امام حسین سال بعد بذارن بریم...همسر این زوارو که میدید همش چشماش پر اشک میشد...خیلی دلم براش سوخت...

این روزا دلم خیلی گرفتست...نمیدونم با هر جرقه ای اشکم میریزه...دلم واسه خانوادم تنگ شده از این طرفم کارم زیاده و کارای عروسیمونم خیلی سخته چون به هرحال دست تنها(البته به کمک خدای عزیزم)...

دوستای خوبم راستی بعد عاشورا نشد بنویسم...من روز عاشورا بالای یه نذری بودم که برای 700 نفر غذا داد...به یاد تک تکتون بودم به خدا...واسه تمام کسایی که میخوان زندگیشون شروع شه از ته قلبم دعا کردم...و اسم بردم...واسه کسایی که مجرد و میخوان یه همسری که لایقشون باشه از ته قلبم دعا کردم ان شاا... خدا قبول کنهفرشته

 

اگر مارو لایق دونستید واسمون دعا کنید...اول واسه مریضا و درمونده ها...بعدشم واسه همدیگه

عزاداریاتون قبول حق

یاحق

.

.

.

/ 2 نظر / 21 بازدید
قیزی

چقدر ذوق داره خرید عروسی و کارای عروسی هرچند سخته و دوندگیاش زیاده اما ذوقش وصف نشدنیه مرسی از کامنت خصوصیت

سمانه

ایشالا به سلامتی صبا جون چی بهتر از گشت و گذار واسه عروسی و جهیزیه...ایشالا به سلامتی یه عروسی عالی میگیرین یه عروس خوشگل میشی کنار اقا دومات میرین سر زندگیتون:*