گزارشی جهت اطلاع...

سلام سلام

خوبی؟دوباره من اومدم

خوب خداروشکر همه خوبه خوبید...الحمدا...

از این چند روزه بگم که 2 شنبه تولد برادر شوهر کوچیکه بود ... تقریبا3 هفته پیش با همسر وبرادرش رفتیم که برادر شوهر خرید کنه...تو چرم مشهد واسه همسر یه جا کارتی خریدیم به قیمتش می ارزید...من احساس کردم برادر شوهر هم ازش خوشش اومد...بنابراین برای خرید این دفعه مشکلی نداشتم...از سر کار مستقیم رفتم فردوسی...قرار بود با همسر بریم که ایشون با اینکه خیلی زود راه افتاد ولی تو ترافیک گیر کرده بود...منم دیدم که داره هوا تاریک میشه بهش گفتم میرم میگیرم و میام تو مترو که باهم بریم خونشون...راستی چرا اینقدر این تهران شلوغ شده؟!ها؟آخه نه عید نه اول مهره نه مناسب خاصی هنوزم که محرم شروع نشدهچشمبه هرحال رفتیم خونه مادرشوهر و هی منو برادرشوهر و همسر با هم حرف میزدیم و سرو صدا میکردیم...گه گاهیم مادرشوهر و پدرشوهر میومدن تو بحثمون...ولی این جاری انگار زبونشو موش خورده بود(موش بشه)نیشخندهرچی این مادرشوهر میگفت تو هم یه نظری بده انگار آقا موشه از ته کند بود زبونشو...خولاصه ایشون ساکت بودن تا همسرشون اومد...شده بودن بلبل خدا نمیکرد یکی یه سوتی میداد یه خنده های بلندی میکرد بیا و ببین...وا... نمیدونم چی شده من تا میگم بریم جهاز ایشون غمباد میگیره...حتی 5 شنبه هفته ی قبل منو و همسر رفتیم که با برادر شوهر بریم خورده وسایل برقی بگیریم...اصلا هم حواسمون به این خانوم نبود که مثلا یه تعارف بزنیم...(به نظر من به اون هیچ ربطی نداره که بخواد باشهسبز)هیچی ما رفتیم و اومدیم مادرشوهر میگه کاش جاری رو هم میبردین گفتیم ما اصلا حواسمون نبود...(بعدش شوهرش باید بهش میگفت نه ما)...خولاصه بعدش قرار بود یه تالاری که خوشمون اومده رو بریم ببینیم بهش میگیم بیا بریم نمیدونید چی کار کرد...که نه به من چه و این حرفا...به همسر میگم این اصلا با خودشم مشکل داره...من که اصلا نمیخواستم هیچ جا ببرمش به خاطر یه سری کاراش ولی چون از برادرشوهر خواسته بودیم که بیاد و نظر بده مجبور شدیم به اینم بگیم....اوووفففففففف چقدر غیبت کردمخندهخوب بسه دیگه...کوله بار گناهم سنگین شدزبان

دیگه اینکه سینوزیتام بهتره...دیروز صبح که از خواب بیدار شدم خوب بودما...یهو این دس چپمو مثلا یکم آوردم بالا خستیگیم در برهنیشخندحالا گرفته در حد مرگ...یعنی عین این چولمنگا حرکت میکنمخنده

راستی دیروز یکی از دوستام زنگ زد که کجایی که تاریخ فارغ التحصیلیت تا دیروز بود!یعنی تا دیروز اجازه ی انجام کارای فارغ التحصیلی رو داشتمنیشخنددیگه شنبه صبح رو مرخصی گرفتم برم دانشگاه لااقل جریممون نکننعینکاینم از این...

آها یه چیزی عموم داره برمیگرده ایران...فردا پروازشه...دلم واسش یه ذره شده...خیلی دوستش دارم...تنها میاد که مامان بزرگ و بابابزرگمو ببینه...2 هفته بیشتر نیست و برای بار اول که همسرو از نزدیک میبینه...من که قرار بود تاسوعا و عاشورا برم دیارنیشخندهمسر هم باید بیاد چون عمومو میخواد ببینه...ولی میگه بیا 4 شنبه هفته بعد بریم که تاسوعا و عاشورا تهران باشه...ولی من میگم نچلبخند...شایدم به حرفش گوش دادم نمیدونم...

وای اینو بگم دیروز یه سوتی دادم تو شرکت نزدیک بود برم رو هوا با این اشتباه...یه چی که میخواد وارد شرکت بشه واحد ما دستور میده...بعد من دیروز مدیرم نبود زنگ زدن که بزنید نگو اینو قبلا زده بودیم و تو سیستم بود ولی با مقداری که میخواست وارد بشه منطبق نبود بنابریاین باید یه درخواست جدید میزدیم...آقا من زدم اون درخواست قبلی رو حذف کردمخندهبعد حالا مدیرعامل هم رفته بود دیگه نمیشد این درخواست جدید رو تایید کرد...منم به روی خودم نیاوردمچشم

چقدر قاطی پاتی نوشتم ببخشید...

بچه ها یه چیزی مادر بزرگم نمیدونم چش شده کل روده هاش عفونت کرده...خیلی وسیعه عفونتش بی دلیل...بنده خدا سنش بالاست منم عاشق این مادربزرگم هستم. از صبحه نمیدونم از بی قراری چی کار کنم...چون روماتیسم داره نمیشه هر دارویی بخوره...میشه واسش دعا کنید...

اصلا وقتی اینطوری اتفاقی میفته خیلی میترسم چون ما عروسیم تو بهاره بعد خدای نکرده خیلی میترسم کسی طوریش بشه...عروسی که هیچی...خودم دل و دماغ دیگه ندارم...توروخدا دعاش کنید خوب بشهگریه

من دیگه برم که خواهر نهار درست نکردم...

خدافظبای بای

/ 3 نظر / 28 بازدید
شیدا

واای جاری جان خیلی حسود تشریف دارن [قهر] چشم و دلت روشن که عمو میان [هورا] ایشالا که مامان بزرگ هم هرچه سریعتر خوب بشن [ماچ]

فافا

چقدر عوض شدی صبا حرف زدنت فکرات انگار یه ادم دیگه شدی[خجالت]به به به سلامتی عروسی در پیش داریم[قلب]یک و نیم خیلیم خوبه اگه تهرانی یه سر به جمهوری ولیعصر بزن بهترین لباس عروس ها تو همین رنج قیمته دوستت برای خودش گفته نیست[نیشخند]مامان بزرگت اپاندیسشو عمل کرده؟

فافا

خوب شدی انگار جاافتاده شدی طرز فکرت عوض شده خانوم تر شدی[پلک]انگار زندگی رو روال افتاده برات داری میشی خانوم خونه[قلب]در کل تغییر خوبی کردی بگو اگه میتونن زیاد راه برن که چسبندگی روده نشه براشون خدایی نکرده