پنجشنبه تا حال...

سلام العلیکم خانوما

عزاداریاتون قبول درگاه خدا...

خوبید؟خوش میگذره؟بچه ها یه سوال شما هم دلتون ناآرومه؟من هیئت جایی نرفتم یعنی هر چی خواهرم دیشب گفت بیا نرفتم ولی انگار تو دلم غوغا به پاست...هیچ وقت اینطوری نبودم...تو دلم انگار ولولست...نوحه که میشنوم با اینکه کلی بغض دارم ولی فقط ساکت و بی حرکت میمونمو عین این بهت زده ها نگاه میکنم...اصلا نمیدونم چم شده...بازم اگر یادتون بود مارو دعا کنید...

5شنبه که خدمتتون عرض کردم چه اشک ریزانی داشتم؟!...همسر که اومد باهم رفتیم ولیعصر واسه خواهر جان یه گارد گوشی رنگی پنگی و یه پک kingخریدیم و از اونجا برگشتیم خونه که من وسایلمو جمع کنم و خونه رو سروسامون بدم...که به محض رسیدن خونه دوباره اشکم سرازیر شد و نتیجش این شد که فقط از 8 تا 9 به کارام برشمنیشخندبلیط ساعت 10 بود ساعت 9:10 زنگ زدیم آژانس و رفتیم ترمینال...دیگه سوار شدم و همسر رفت...یهو بهمون از این رانی هلوها دادن منم که زودی زنگ زدم به همسر که من که دوست ندارم بیا شما ببر...به زور کشوندمش دوباره پای اتوبوساز خود راضی...ماشین که حرکت کرد بااینکه قبلش خیلی خوابم میومد خوابم نمیبرد...یه خانوم سن بالا هم با خواهرش همردیف من تو قسمت دوتاییها نشسته بودن که هی سروصدا میکردن و فرهنگ نداشتن...پشتمم یه آقای چاق تمام مدت درحال خوردن بودن...نمیدونم واقعا نترکید!سوال

صبح هم که رسیدم خونه و نشستم کلی با خانواده صحبت کردن...دیگه تا جایی که خواهرم با لنگه دم پایی دنبالم میکردخندهشبشم مامانم عموم که اومده بود و با مادربزرگینا با یکی از دوستای بچگی بابا رو دعوت کرده بود که اومدن...ولی قبل اومدنشون با خانواده عموم با اینترنت صحبت کردیم و واسه عموم یه تولد بی سروصدا در حد یه کیک گرفتیم...البته فرداست ولی زودتر گرفتیم که فقط یادگار براش بمونه ...چون انگار اونجا خیلی از این کارا نمیرسن انجام بدنناراحتیعنی عموم میگفت چندساله که تولد اینطوری نداشتم...خیلی خوشحال شد...ازش قول گرفتم واسه عروسیم اگر شد بیان...خیلی عموم ماهه...ماچ...

دیروز صبح هم که از صبح پای لب تاب بودمو دنبال لباس عروس و ... میدونم و اعتقاد دارم که الان وقتش نیست ولی من تهران یا سر کارم که اینترنت ندارم یا خونه که مامانم نیست که نظرشو داشته باشم...ولی بوخدا در همین حد نگاه کردن بود...بعد از ظهرشم خواهرمو بردم بیرون واسش یه کاور لب تاب خریدم و مهمونش کردم یه کافی شاپ به صرف سیب زمینی پنیر و دو خواهری خوش گذشت...جای همگی خالی...از اونجا هم اومدیم خونه با مامن رفتیم نمایندگی ال جی و من کاتالوگشونو گرفتم و مدل ماکروفرو انتخاب کردم و به همسر گفتم که به دوست برادرشوهر بگه...امروز صبح هم خواهرم گفت میخواد یه حساب واسه پس اندازش به جز کارت اصلیش باز کنه منم بردمش بانک س.ر.م.ا.یه و حساب باز کرد خودمم بانک سپه smsکارتشو فعال کردم و برگشتیم...همسر جان هم برای 3 شنبه شب بلیط گرفته که بیاد و 5 شنبه شب باید برگردیمگریه(به خدا خیلی سخته)

دیگه اینکه با خواهرم که رفته بودیم رفتیم نمایندگی سامسونگ هم کاتالوگ گرفتیمنیشخند(درحال جمع کردن کاتالوگ ها هستیممژه)به پیرمرده گفتم کاتالوگ میخوام چپ چپ نگام کرد گفتم حاج آقا واسه اینکه مزاحمتون نشیم واسه توضیح نیاز دارم...پیرمرده بلند شد رفت آوردنیشخند...خیلی خوب بود مدلا رو کامل باهم مقایسه کردم و انتخاب کردم...آمارشم از اینترنت گرفتم و دیدم خوبن...حالا ان شاا... اگه بشه برگردم تهران بریم بخریم...لبخند

دیگه همینا...ببخشید خیلی طولانی میشه...

بچه ها خیلی التماس دعا...خیلی...اول مریضا و گرفتارا بعدش واسه همدیگه ...دوستتون دارم...عزاداریاتون قبول درگاه حق...

 

یاحقِ حسین

خداحافظ

/ 6 نظر / 26 بازدید
هستیا

السلام علیک یااباعبدالله الحسین(ع) السلام علیک یاقمربنی هاشم (ع) فراررسیدن تاسوعاوعاشورای حسینی برشماتسلیت التماس دعا

سیده

سللللام بعد از مدتها سکوت فلسفی برگشتم[نیشخند]

سمانه

سلام صبا جون اصلا منو یادت میاد؟؟؟[زبان] بارها سر زدم خبری نبود اما الان اومدم دیدم به اندازه دو ماه پست گذاشتی دارم میخونمت من همراهتم:)

ستاره و همسرش

عزیز م ممنون که بهم کمک میکنی اره دالتون را دیدم طرح هاش قشنگن. ببین منم ساده دوستدارم ولی هر دفعه به یه دلیلی در لحظه خرید نظرمون عوض میشه انشالله دیگه اینبار تکلیفمو روشن کنم[ناراحت]

ترنم

سلام عزیز دلم. خدا نکنه هوای دلت بارونی باشه. برو هیئتی جایی. حالت خوب میشه. مواظب خودت باش. امیدوارم در جوار خانواده بهت خوش بگذره عزیزم[قلب]

شیدا

سلام عزیزم ببخش دیر به دیر بهت سر میزنم ایشالا که مراسم عروسیت اونجوری که دوست داری برگزار بشه گلم [ماچ]