زود تند سریع

سلام زود تند سریع اومدم یه خبر بدمو برم

هنوز موفق نشدم تبلتو ببرم...پیشمه ها ولی هنوز نشده با خودم ببرم شرکت...

خوب راستی خوبید؟

دیروز خونه ی مادر شوهر بد نبود...ولی راستش نمیدونم چرا میرم اونجا سرم درد میگیره باور کنید خودم در عجبمتعجببرادرشوهر کوچیکه که سفر بود ...بزرگه هم که نیومدن چون رفته بودن دماوند خوش بگذرونن...من و همسر و پدر و مادرش بودیم...غروب هم دایی های همسر اومدن...دایی بزرگه رو خیلی دوست دارم ...نمیدونید چقدر خوب فکر میکنه...حرفاش عین بابامه... خیلی دوست داشتنیه...دومیه هم بد نیست ولی من اولی رو بیشتر دوست دارم...دیروز باهم کلی در مورد بحث های مدیریتی و اجرایی صحبت میکردیم...من که خیلی کیف کردم با اینکه سرم خیلی درد میکرد ولی واقعا خوب بود...از خود راضی

واقعیتش از اینکه همسر تو یه سری از بحث ها حسابی باهام هم نظر واقعا لذت میبرم...میدونید شبیه بابام ازم پشتیبانی میکنه...یعنی وقتی صحبت میکنم اون لبخند رضایتش واسه ادامه دادن حرفام کافیهلبخند

دیگه اونا که رفتن شام خوردیم ...من دیگه واقعا سردرد داشت حالمو بد میکرد...راه افتادیم بیایم خونه...تو ماشین خیلی حالم بد بود...یکم چشمامو بستم دیدم نه انگار حالم داره بدتر میشه...چشمامو باز کردم و تکیه ها و سیاهی زنونای امام حسینو نگاه کردم تا رسیدیم خونه یکم بهتر بودم...خیلی جالب بود اومدم خونه لباسای بیرونو درآوردم و دراز کشیدم خوبه خوب شدم در حدی که احساس کردم واسه خونشونه که اینطوری میشم...آخه اینجا سقفش بلنده و اکسیژن خیلی توش رفت و آمد داره...ولی اونجا نمیدونم به خدا چرا اینقدر سردرد میگیرمناراحت...

صبحم که گفته بودم باید میرفتم دانشگاه...دیگه چه حالی داد که تا 6 خوابیدم...به خدا خیلی بهم چسبید...صبحونه خوردم و ساعت 7.30 راه افتادم تا رسیدم با این ترافیک وحشتناک شد 8.15 راه 20 دقیقه ای رو میگمامتفکر...کارتمو ابطال کردنگریهواین یعنی تمام شدن دوران ارشد...راستش یکم دلم گرفت دست خودم نیست این روزا خیلی چیزا منو به یاد گذشته میندازه ...نه اینکه فکر کنید گذشته چی بوده نه ...فقط اینکه چه زود گذشت و من حواسم نبودچشم

هیچی دیگه اصلا حوصله اینکه کارای فارغ التحصیلی رو انجام بدم نداشتم...برگشتم خونه و چند دقیقه قبل اینکه برسم زنگ زدم آژانس که باهاش برم شرکت...بااینکه گفت 3 4 دقیقه دیگه میرسم ولی دیرتر اومد و بنابراین منو یه لنگه پا دم خونه نگه داشت...تا رسیدیم شرکت شد 10 ...یکم کارا رو انجام دادم و یه حدیث زده بودن رو برد که اگر شد فردا براتون میارم...خودمو که خیلی به فکر فرو برد و جالب بود...

دیگه... آها...سر راه اومدن عین یه خانوم خومشل رفتم سبزی خریدمنیشخند..الانم برنجو گذاشتم خیس بشه تا یه فیله با سبزی تازه بزنیم خواهرنیشخنداگه شد عکس میندازم...نه اصلا نمیندازم چون ظرفای اینجا خیلی خوشگل نیستن بعد خوب نمیشه...راستی دیشب یه دل سیر واسه این خونمون گریه کردم که من اینجا رو دوست دارم چطوری عروسی کنم از اینجا برم...خوب این خونه همدم و مامن آرامش من تو شرایط مختلف بوده...خیلی دوستش دارم...افسوس

خوب بگذریم...یکم غیبت مادرشوووری کنیم یا گناه نکنیم؟ها...

راستی یه دوست مهربون امروز بهم یه smsداد که امروز بعد اذان مغرب زیارت عاشورا رو واسه شروع سال قمری بخونم...تا رسیدم خونه چند دقیقه بیشتر نمونده بود به اذان...خداروشکر تونستم بخونم...شما هم اگر شد به مناسبت اولین روز محرم شروع کنید بخونید که ان شاا... خدا این 1 سالو واسه هممون پربرکت کنه...الهی آمین...

نه واسه امروز بسه خیلی حرف زدمعینک

فحلناش

سایتون کم نشهگاوچران

/ 1 نظر / 9 بازدید
شیدا

به نظرم چون خونه مادر شوهر راحت نیستی اینجوری میشی.... دوره ارشد خیلی کمه تا چشم بهم زدی تموم شده ! منم روزی که کارتمو ازم گرفتن بدجور دلم گرفت آخه توی دانشگاه کلی خاطره خوب و بد دارم [افسوس] من عکس میخوام [گریه]