از یکشنبه قبل...

سلام العلیکم

خوبی؟خوشید؟چه خبرا؟صدای من رو از قلعه پدری می شنوید!لبخندبله من اومدم دیار پیش خانواده عزیزمبغلهمسر نیومده....خخخخ...خودش پیشنهادشو داد بعد نشد که بیادنیشخندحالا انشاا... 3 شنبه شب به جمع میپیونده....

خوب از یکشنبه هفته قبل که رفتیم دکتر بگم...(دیدید مثلا قرار بود فرداش بیام نشد)از اولش از اینکه ممکنه خیلی طولانی بشه عذر میخواهمعینک

همسر اومد و راه افتادیم که بریم ساعت7:40 دقیقه وقت داشتیم ولی هی من به همسر گیر دادم زودتر بریم ...هی همسر گفت میریم اونجا معطل میشیما...من گفتم حالا بریم ببینیم چی میشه...خولاصه ساعت6:45 دیگه پول ویزیتم داده بودیمنیشخندحالا هی همسر اینطوری بود مژهمن این شکلینیشخندبعدش دیگه هی همسر این شکلی شدعصبانیمن این شکلیچشمخولاصه ساعت 8:15 رفتیم تونیشخنداول منو وزن کرد گفت اگر دوست داری رژیم بگیر چون خودت داری وزن اضافه میکنی...من گفتم واسه همسر هم انجام بدید من ببینم چه میکنم...واسه همسر گفت بهتره رژیم بگیری...اوووه نمیدونید چه رژیمی داد فکر کنم همسر اگر اجراش کنه کلی چاق بشه...برای منم واسه خالی نبودن عریضه 2 تاقرص تقویتی با یه شربت نوشت که هنوز نگرفتم...

از اونجا که اومدیم بیرون جاتون خالی به شدت گرسنمون شده بود...رفتیم یه جایی به اسم"جوجه بروستد پرژین"ما که 4 تا فیله گرفتیم و سالاد خودشم سیب زمینی داشت...من که خیلی خوشم اومد ...لااقل از پیتزا به نظر بهتر میومد...از اونجا هم پیاده اومدیم تا خونه ...تا رسیدیم شد 10:30من که دیگه بیهوش شدم...ولی همسر جان عاشق مختار...تا12:30 داشت نگاه میکردلبخندبهش میگم چندصد بار این فیلمو نگاه میکنی آخهزبان...

صبح هم که رفتم سر کار و ظهرشم یه کباب فوق العاده مزخرف خوردم...آقا ما این شب برگشتیم خونه یه عدس پلو درست کردیم با سبزی و زیتون و ماست تا جایی که در حال انفجار بودم خوردم...سبز...یعنی به معنای واقعی از کنار غذا قل خوردم تو رختخواب بدون 1 دقیقه از دست دادن وقتنیشخندصبح که بیدار شدم احساس کردم این غذاهه هضم نشده چون هنوز انگار تو معدم بود...ولی حال خوبی نداشتم...گفتم اشکالی نداره هضم میشه چیزی نیست ولی اصلا حال درست و حسابی نداشتمناراحتیعنی تو اتوبوس که داشتم میرفتم برسم به سرویس واقعا حالم بد بود...ولی باز به روی خودم نیاوردم...تو شرکت فکر میکردم صبحونه تخم مرغ و گوجست...گفتم فقط گوجشو میخورم...نگو املت بود از ترس اینکه گرسنه نمونم خوردم...وای بچه ها چشمتون روز بد نبینه...نمیدونم چه بلایی سرم اومد...فقط به خودم که اومدم دیدم کل بدنم یعنی به معنای واقعی بند بنده انگشتامم درد داشتگریهفکر کنید رفته بودم نشسته بودم رو فن شرکت تا این درد بدنم خوب بشهنیشخنددیگه ناهار نرفتم ...چون واقعا سیر سیر بوودم...ساعت 2.30 دیگه از درد بدن فقط دلم میخواست یه جا بهم بدن گرم باشه و بخوابم...دیدم اصلا 1 ثانیه دیگه نمیتونم تحمل کنم...از مدیم مرخصی گرفتم و آزانسو اومدم دم خونه پیاده شدم...یعنی با بدبختی خودمو رسوندم خونه...بنده خدا هی همسر هم از صبح میخواست بیاد دنبالم گفتم نه خوبم چیزی نیست...وقتی به ش زنگ زدم که دارم میرم خونه دیگه فهمید چقدر اوضاع خرابه که دارم مرخصی میگیرم...مستقیم رفتم زیر آب جوش تا درد بدنم آروم بشه از اونجا هم زیر لحاف با یه عالمه لباس...تا 2 ساعت خوابم برد بیدار شدم خوب بودم ولی باز روز از نو روزی از نو...دیگه هیچی این روند ادامه داشت تا شب ...بنده خدا همسر فردا صبحش یعنی 4 شنبه یه ماموریت داشت ساعت 7:15 پروازش بود...همسر هم که غروب رسید خونه عین من شده بود...نمیدونم چرا ولی خداروشکر خیلی ورژنش از من کمتر بودفرشتهدیگه تا فردا صبح بهتر شده بودیم...همسر ساعت 5:45 با آژانس رفت فرودگاه منم 6 حرکت کردم ...اوضام بهتر بود تا ظهر که یکم از گرسنگی نهار خوردم(چون این دوروزه از ترس هیچی نخورده بودم)دوباره از نهار که اومدم احساس کردم میکروبا دارن از کف پام ووول میخورنو میان بالانیشخندیه عرق نعنای مشتی با نبات زدم و زدم تارو مارشون کردم...و شکر خدا بعد اون بهترممژه

حالا بگم از سفر همسر...ایشون صبح که رفت قرار بود شب برگرده...یکی از شهرای جنوب بود...بعد کارش شرکت براش یکم دیرتر بلیط گرفته بود که یکم بره شهرو بگرده...بهم زنگ زد که چی لازم داری...گفتم هیچی...دوباره زنگ زد که اینجا چای ساز فلر که میخواستی ارزون تر از تهرانه بخرم...گفتم آره بخر...برادر همسر هم که دنبال این چای ساز بود گفته بود 2 تا هم واسه من بخر...این سقف خرید از یه حدی گذشته بود و همون لحظه قرعه کشی کرده بودن...و همسر یه همزن از این کاسه دارا که من عاشقشونم برنده شده بود...با یه ذوقی زنگ زد که همونی که تو دوست داری برنده شدیم...منم که دیگه تو دلم عروسی بودنیشخند...دیگه همسر ساعت 11 رسید تهران و پدر و مادرش رفته بودن دنبالش...فردا صبحش که 5 شنبه باشه من نمیدونم چم شده بود...یادتونه گفتم زخم دلم انگار سر باز کرده بود...این دفعه زده بود به اشک چشمام...یعنی من بگم عین چی از صبح همین طوری اشک ریختم تا خود موقعی که داشتم میومدم باورتون نمیشه...اصلا نمیدونم چم شده بود...اینقدر اشک ریخته بودم که دیگه هیچ آبی تو بدنم نبود و داشتم از کم آبی میمردم...هی همسر میگفت چی شده میگفت هیچی ولی همینطوری دوباره اشک میریختم...ناراحتخیلی روز عجیبی بود...یه سری حرفا تو دلم رد میشد و انگار عین نمک به زخم دلم بود...میدونم که الکی شلوغش کرده بودم ولی خودمم نمیدونم چرا اینقدر این گریه میومد تو چشمام...ولی اون گریه لازم بود خیلی...الان خیلی آرومم...در واقعا فقط گریه هست که منو آروم میکنه و باعث میشه فشارهایی که تو قلبم و وجودم کم بشه...ولی الان خوبم...

 

خوب ببخشید خیلییییییییییی طولانی شد...

 

دوستتون دارم...بچه ها میدونم لیاقتشو ندارم ولی واسمون خیلی دعا کنید خیلی...

 

یاحق

/ 3 نظر / 24 بازدید
ستاره و همسرش

سلام در خانه ی پدری ایام به کام باد[لبخند] الان من دقیقا نیمفهمم میخوای چاق بشی یا لاغر[سوال] عزیزم چقدر اذیت شدی کاش نزدیکت بودم میومدم ازت پرستاری میکردم.به نظرم هم غذا سر دلت مونده بوده هم سردیت کرده بوده که چایی نبات حالتو بهتر کرده البته صددر صد زمینه ی سرماخوردگی هم داشتی. دکتر ستاره:مریض بعدی[نیشخند] دست همسر درد نکنه زحمت کشیده برات خرید کرده انشالله پولشم نگیره دیگه نور علی نوره[نیشخند] خیلی خوشحال شدم برنده شدی عزیزم. منم همزن خریدم ولی کاسه نداره .مولینکس گرفتم.خودم خواستم کوچولو وساده باشه اخه خرد کن دارم از اونم میتونم استفاده کنم.مبارکت باشه عزیزم.توش کیک برامون هم بزنی ایشاالله[پلک] بعضی وقتها فشار های عصبی و حرفهای نگفته شده ی تو دل ادمو بدتر زجر کش میکنه عزیزم. سعی کن تا خونه ی مامانتی حسابی از حضور خانوادت انرژِ ی بگیری و یک عدد صبای قبراق و سرحال و شاد برگرده تهران.خوش بگذره عزیزم.[ماچ]

فافا

نگفتی همسریت کار پیدا کرده مبارک باشه خانوم[ماچ]به احتمال زیاد یا از همون غذای خوشمزه بیرون بوده که مسموم شدید یا از سبزی[گاوچران]شما هم ما رو دعا کن عزیزم

ترنم

سلام عزیزم. ای بد شکم. خوب میخواستی انقد نخوری. انقد خودتو اذیت نکن عزیز دلم. ولی رای مبگی. بعصی وقتا هیچی مث یه دل سیر گریه, ادمو اروم نمیکنه.