خوب چه خبر از این روزا!

سلام العلیکم

احوال شما؟خوب دیگه ببخشید که واقعا نشد بیام ولی به جاش دست پر اومدم با کلی خبرلبخندبزن دست قشنگ رو به افتخارشنیشخند

از جمعه دو هفته پیش بوگوم که رفتیم دنبال تالار و تقریبا 5 تا دیدیم که از دوتاش بدمون نیومد هم از نظر قیمتی به جیب میخورد هم از نظر جا بد نبود!فقط یکیش قیمتش عالی بود مشکل پارکینگ داشت در حد تیم ملی!یعنی وسط یه سری مغازه بود که دور از جو شما مهمونا وقتی میرسیدن ما رو به فحش میکشیدن که عایا چشمانتان کور بود و ندیدید کهجا پارک نداره!به همین دلیل یکمی دودل شدیم واسه اون تالارهمژه

داشتیم میگشتیم که شوهر دختر عمه همسر زنگ زد که کجایید؟همسر گفت داریم دنبال سالن میگردیم گفت بیاید پیش ما.ما هم یه 2 تا تالار دیگه تند تند دیدیم و حرکت کردیم که بریم!سر راه یه کیک با شمع یک واسه اینکه اولین سالگرد عروسیشون بود خریدیم و جستیم خونشون...کلی سوپرایز شدنگاوچراندیگه ما نیز در پوست خود نمیگنجیدیم که دو تا جوان را خوشحال کردیمنیشخند

از اونجا پیتیکو پیتیکو رفتیم پارک شهر...آریالا این دخی عمه ی شوور میگفت این شهربازیش خیلی خوبه...ماهم رفتیم سوار کشتیمون(صبا)شدیم...5 نفر بودیم رفتیم نشستیم اون نوک کشتی...هیچی دیگه این کشتیه هی تلو تلو خورد اول کلی از ذوق جیغ میزدیم دیگه آخرش من که چشمامو از ترس بسته بودم و فقط به خاطر اینکه فشاری که به قفسه ی سینم میاد پرده دیافراگممو پاره نکنه داد میزدم...به قول پسرعمه شوور اولش هیجان بود آخرش ترس...طوری شد که شوور گفت آقا نگه دار...چون من و دختر عمه همسر واقعا حالمون بد بود...بعد فکر کنید اینقدر این دختر عمه شوور ترسیده بود هی میگفت آقا(اون مسئول کشتی رو میگفتنیشخند)خیلی نامردی نکن اینطوری...ما هم که تو اوج ترس با این حرف فقط میخندیدیم اینجوری دقیقاقهقههاومده بودیم پایین هی بهش میگفتیم آخه چرا اینطوری میگفتی؟میگفت اینقدر بهم داشت فشار میومد نمیتونستم به کسی به جز اون حرف بزنمخنده

از اونجا هم مهمون اونا به دلیل سالگرد ازدباجشوننیشخندرفتیم پیتزا خوردیم...آی این پیتزا مجانیه چسبیدخنده

همون شب قرار گذاشتیم فردا شب یعنی شنبه شب که فرداش عید قربان بود بریم لواسون خونه ی عمه شوور...آقا هی من گفتم بابا بذارید من کار دارم...گفتن خودتو لوس نکن...منم که مظلومدلقکقبول کردم...فردا صبحش بلند شدم رفتم کارای تسویه با محل کار قبلیمو انجام بدم که نصفه موند...قرار بود برم خونه ی همین دختر عمه جان که زنگ زدم من یکم دیرتر میام که همه دعای عرفه رو بخونم هم ساک وسایلو جمع کنماز خود راضیساعت 4 بود که راه افتادم برم خونشون...عاقا جاتون خالی اونجا غیبت زدیم بر بدن بیا و ببینزبان

دیگه تا آقایون اومدن و راه افتادیم شد 8.30 ...تا رسیدیم شد 9.30 

من و دختر عمه شوور جستیم تو آشپز خونه و جاتون خالی هر کدوم یه مدل سوسیس تخم مرغ درست کردیم و شوهر دختر عمه هم یه املت به قول خودش املت پیتزایی درست کرد و آی چسبید تو اون هوا...خوشمزهمن تو اون دو روزی که اونجا بودم شده بودم جاروبرقی اینقدر که اشتهام باز شده بودخندهیعنی همه اینطوری بودن ولی واسشون عجیب بود من اینقدر بی تعارف شدمدلقک

من و دختر عمه تو اتاق خوابیدیم و آقایون هم توی اتاق پذیرایی...تقریبا میتونم بگم من بیهوش شدمخوابصبح که بیدار شدیم صبحونه زدیم و بعدشم حدودا1 یبود که بالو واسه ناهار درست کردیم و جاتون خالی خوریدیم تا غروب هم مارپله و دبرنا و ... بازی کردیم شب هم یه سیب زمینی ذغالی مدرن زدیم!بعدشم وسایلا رو جمع کردیم و پیش به سوی تهرانخنثیولی واقعا خسته بودم فکر اینکه فرداش بخوام برم سرکار دیوونم میکرد ولی این بازی سرنوشت بود دیگهافسوسنیشخند

دیگه تا 5 شنبه که خبری نبود به جز اینکه 5 شنبه خر هم باید میرفتم سر کار!واسه اینکه شنبه تعطیل بودیم!اصلا بین التعطیلین خر است...

آقا این 5 شنبه اینقدر به من فشار آورد که قشنگ دیگه کم مونده بود بزنم زیر گریه تو شرکت...وای واقعا خیلی سخت بود...خوب همه مرخصی بودن دیگه ...من مرخصی نگرفتم هلک هلک رفتمکلافهاز اونجا هم که چهلم مادربزرگ همسر بود رفتیم مسجد ولی اونجا حسابی خوش گذشت اینقدر خندیدیمنیشخندآخه کلا این خانواده همسر خیلی باحالن ...منم عین خودشون هی سربه سر هم میذاشتیم...تاجایی که از مقامات بالا بهمون تذکر دادننیشخند

خوب دیگه میدونم الان دارین فحش میدید

بقیشو تو یه پست دیگه میگم

فعلا بای بای

دوستتون دارم

یاحق

/ 2 نظر / 29 بازدید
شیدا

هورااااااااااااا پس عروسیتون نزدیکه [هورا] خیلی خوبه بعد مدتها با همسری رفتین کلی خوش گذروندین.... همیشه شاد و خندون باشین [قلب]

ترنم

ای شکمو. [نیشخند] بالو دیگه چیه؟؟ خوشمزه اس؟؟ منم میخوام. شکمو هم گفتم که تویی دیگه[زبان]