کار جدید و لباس عروس...

سلام خوبید؟

میدونید دلم واستون خیلی تنگ شده بود؟میدونم خیلیا اینجا رو دیگه نمیخونن ولی من به احترام دوستایی که هنوز کنارم موندن و لطف دارن مینویسم که برای خودم  هم یادگار بمونه 

خوب از جمعه هفته ی پیش بگم که خونه بودیم و شب اربعین که خانواده همسر همه میخواستم پیاده برن شابدالعظیم و چند روز قبلش همسر بهم گفته بود و منم موافق بودم که بریملبخندولی جمعه شب که شد هیچ کدوممون حوصله نداشتیم واقعیتش چون من که خیلی خسته بودم و اصلا حوصله نداشتم 1 شب پیاده بلند شم برمقهربه خاطر همین نرفتیم...شنبه صبح که روز اربعین هم بود با همسر دوباره جایی نرفتیم و خونه بودیممژهمن پای اینترنت و در گشت و گذار تو آتلیه و این حرفا همسر هم درگیر درسیول...

یکشنبه که جستیم به سوی شرکت و عین چی کار کردم...در حدی که چشمام داشت از حدقه در میومدگریهسرم داشت درد میگرفت که اومدن خونه یه استامینوفن خوردم بازم خوب نشد رفتم یه دوش گرفتم انگار ماهیچه های چشمم کم کم آروم شدن...دیگه دوشنبه قرار مصاحبه کاری داشتم ساعت 12 پدر همسر اومد دنبالم و رفتیم ...منو جلوی دانشگاهمون پیاده کرد و من گولش زدم رفتم دو تا از این ساندویچ 3 گوشا خریدم و با نوشابه خوردیم...چون زحمت کشیده بودن و از سر کار اومده بودن دنبال منلبخنددیگه پدر همسر رفت و منم رفتم یه جایی نزدیک دانشگاه مصاحبه...البته خودم فکر میکردم مصاحبست یه جلسه بود برای توجیه من...آخه اینجا ماجرا داره میگم خدمتتون...خرداد ماه یادتونه رفتم مصاحبه اون موقع بین اون نفرات شدم سوم و اینا فقط 2 نفر میخواستن بهم گفتن شما نفر اول لیست رزرو شغل هستی و این جلسه برای این بود که آماده باشم تا چند هفته ی بعد ان شاا... باید دوباره برم مصاحبهناراحتبلکه از این شرکت که کمتر به رشته ارشدم مربوطه راحت بشم.بازم شکر که کار دارم وگرنه خیلی سخت بود...خدایا شکر...

دیگه از اونجا سوار بی آر تی های راه آهن شدم و اومدم جمهوری ...میخواستم برم کتاب بگیرم انقلاب ولی نمیدونم چرا رفتم جمهوری دنبال لباس عروسساکتیه عالمه گشتم...حدود قیمت ها و همین طور مدل ها زیاد باهم فرقی نداشت فقط از یکی خیلی خوشم اومد که یه خورشید پشتش داشت و من میگفتم شلوغه...به هرحال باید همسر هم میومد تا میتونستم انتخاب کنم...دیگه برگشتم خونه و بعد یکم خستگی در کردن بلند شدم شام درست کردم...

سه شنبه هم که طبق معمول همیشه گذشت تا رسیدیم به چهارشنبه که مدیرم ساعت 12 رفت...من شده بودم مدیرخندهیعنی اینقدر چسبید که حد نداشت...کلی رئیس بازی در آوردمگاوچران

5 شنبه هم با همسر محترم قرار گذاشته بودیم بریم جمهوری دنبال لباس عروس...ساعت 1 بود همدیگرو دیدیم...جاتون خالی رفتیم یه نهار زدیم بعدشم رفتیم جمهوری...کلی گشتیم...من از همونی که خوشم اومده بود دیگه از بقیه خوشم نمیومد...همسر میگفت باز بگردیم نکنه پشیمون بشی...منم چون میدیدم راست میگه گفتم باشه...هی تند تند میرفتیم من میگفتم نه این خوب نیست...نه اون قدیمیه....یهو همسر گفت چرا اینطوری هی میگی...گفتم خوب من همونو دوست دارم...گفت خوب اینو از اول بگو من اگه بهت گفتم بیا یکم بیشتر نگاه کن واسه این بود که بعدا پشیمون نشی بیا بریم همونو بگیر...دیگه خولاصه رفتیم اون مغازه و بحول قوه الهی ان شاا... قراردادو بستیم...ولی هنوز با خورشیدش مشکل داشتم...خانومه گفت میخوای خورشیدو نزنیم بعد روزی که میای ببری اگر خواستی اضافش کنیمسوالمن دیدم همسر و اون خانومه میگن خیلی جلوه داره گفمت بذارید باشه...نیشخنددیگه قرار شد به سایز خودم بدوزن و بعد از عروسی ان شاا... بهشون پس بدم...تور هم 2 متری برداشتم البته فعلا حاشیش معلوم نیست ...

دیگه از اونجا رفتیم خونه ی مادر شوهرینا و شام هم در خدمتشون بودیمنیشخندو همسر شب منو برگردوند خونه چون قرار بود دیروز جمعه 5 صبح با خالم بیام پیش مامانمینا شهرمون...

خولاصه تا خوابیدم شد 12 و5 هم دیگه سوار ماشین بودم پیش به سوی دیارنیشخندتو ماشین کلیییییییییییی صبحونه خوردمخندهو حرف زدم...

خوب بگ از نظر مامانمینا که عکس لباسو که دیدم گفتن این خورشیداش زشته حذفش کن منم کلی غصه خوردم که چرا حرف خانومه رو گوش ندادم که اول نذارن بعد دوباره اضاف بشه...حالا قرار شد مامانمینا که آخر دی میان تهران بیان باهم بریم ببینن اگر زشت بود نزنن...ولی کلییییی غصه خوردم و دق رفت تو دلم...در حدی که مامانم بنده خدا صبح که بیدار شدم میگه اگر میخوای باهات بیام که اگر نخواستی اونو حذف کنیمناراحتگفتم نه مادر من تا موقعی که شما بیاید میشه اونو اصلاح کرد...دیگه اینم از این...

آها امروز صبح هم تنها بلند شدم رفتم دنبال طلا...آخه مامانمینا هم میخوان بهم کادو بدن...چقدر گرون شده...کلی حرص خوردم بماند ...

دیگه همینا...

تعطیلات خوبی رو داشته باشید

خیلی دوستتون دارم.اگه دلتون تو این روزا لرزید ما رو دعا کنیدناراحت

یاحقماچ

 

پی نوشت:یه لینک تکونی عجیبی نیشخند انجام گرفت...خیلیا من هی میرم ژیششون اونا نمیان منم دیدم دوستی یه طرفه خوب نیست...فعلا

/ 4 نظر / 20 بازدید
سمانه

عزیزم ایشالا یه پرنسس خوشگل میشی تو لباس عروست کارِ بابِ میلتم ایشالا اکی میشه آره عزیزم من که خواننده پر و پا قرصتم[ماچ]

شیدا

بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی همه چیز یخ می زند. یلدا مبارک

فافا

به به عروس خانوم[ماچ]باباخو عکس مینداختی ما هم میدیدم نظر در میکردیم از خودمون[نیشخند]اگه لباست شلوغه تورتو حاشیه ندی خیلی شیک میشه اما اگه دامنت تقریبا ساده هستش دور بدی بیشتر جلوه میده[پلک]میگن طلاهای دست دوم که اب طلا میخوره خیلی ارزون یکی از دوستام سرویس 7تومنی رو چون دست دوم بود چهار خورده ایی خرید[تعجب]خالا به مسئله بهداشتش کاری ندارم گفتم از این لحاظم تو جریان باشی[نیشخند]

قیزی

به سلامتی باشه جیگر من [بغل] هرچی که به دلت نیست رو انجام نده مثل همون خورشیدا البته نظر منم شرطه ها عسکشو برفست بگم ؟ [نیشخند]