3

سلام

خوب از دیروز باید بگم که با زنگ دوستم بیدار شدم و یه عالمه حرف زدیم.این دوستم وقتی زنگ میزنه از یه جایی به بعد واقعا نمیشه گوش داد چون. خیلی ریز میگه و توضیح میده و ادمو خسته میکنه.یعدش که قطع کردیم مرغی رو که روز قبل گذاشته بودم تو یخچال و شسته بودمشوون دراوردم و بسته بندی کردم و بقیشو خورد کردم و مواد زدم و شد جوجه.بعد از ظهر قرار بود برم کمک برادرشوهرینا که جنسای مغازه جدیدشونو بچینیم.ولی حالم خوب نبوود و گفتم ککه نمیام و خوابم برد تا همسر اومد.بیدار شدم ولی جون نداشتم همسر پیشنهاد داد شام بریم بیرون. تا راه افتادیم شد 9 و ساعت10.30هم برگشتیم خونه.تولد مامان عزیزم بود کادوشو براش فرستادیم و اومدیم.صبحم که چون جفتمون تعطیل بوودیم تا 11خواب بودیم.بعدشم صبحونه و همین طور گذشت.دلم خیلی گرفته خیلی.همش احساس میکنم تو یه جای زندگیم اشتباه خیلی بزرگی کردم.

/ 0 نظر / 11 بازدید