خشت چهل و پنجم-خواستگاری 3

سلوم سلوم

خوب بیدید؟خوش بیدید؟

خوب بریم ادامه ی داستان...

داشتم میگفتم دیگه ما بحثمون سر این موضوع شروع شد.اون پیغام میذاشت منم جواب میدادم.حتی idمنو نداشت.یه روز دیدم خیلی اینطوری صحبت کردن سخته...خودمم خسته شده بودم

بهم گفت ببخشید ممکنه idرو بهم بدید میخوام درمورد یه موضوع باهاتون صحبت کنم

منم فرستادم و از اون موقع شروع کردیم بحث کردن.حدود 1.5 با همون پیغام دادنا بود.بعدشم شروع کردیم باهم اونطوری صحبت کردن شاید باورتون نشه ولی شاید میشد شب ساعت 10 شروع میکردیم به خودمون که میومدیم 5 صبح بود.باورتون نمیشه اون موقع وایرلسو اینا نبود که(نه که 100 سال پیش بود!!!)ولی جدا نبود با

dial upوصل میشدم به خاطر همین لب تابو نمیتونستم جابه جا کنم تو هال هم خیلی سرد بود یه شب کاملا یادمه پتو رو دوره خودم پیچیده بودم و تایپ میکردم.خلاصه خیلی حرف میزدیم.راستشو بخواین به نتیجه رسیده بودیم ممکنه با هم تفاهم داشته باشیم یا نه!اون موقع ها خیلی سر حجاب خیلی بحث میکردیم چون خیلی تو این مورد خانواده هامون فرق میکردن خیلییییییی

همسر با پوششی که من تو دانشگاه داشتم خیلی فکر میکرد خانواده ی ما مذهبین.ولی به اون شدتی که اون فکر میکرد ما نبودیم .من واسه اینکه اونطوری راحتتر بودم سعی میکردم هم بیرون هم دانشگاه خیلی سنگین تر از اون چیزی که پیش خانوادم بودم باشم.چون واقعیتش نمیخواستم مشکلی برام پیش بیاد.ولی خانواده ی همسر خیلی سخت تر بودن.

خلاصه فقط میتونم بگم حدود 1.5 هم اینطوری بودیم.یعنی با چت.بدون تلفن.تو دانشگاه هم که کاملا عین دو تا آدم غریبه.حتی کمتر از قبل اگه قبلن هم سلام میدادیم اونم نبود دیگه.تو بچه ها فقط یکی از دوستای من در جریان بود.هی سربه سرم میذاشت.یعنی سنگ صبورم بود چون خیلی عاقل بود و منطقی باهاش صحبت میکردم.

راستی از روز اول خانوادم در جریان بودن.چون احساس میکردم حالا که ازشون دورم نباید چیزی ازشون پنهان بمونه.دیگه خلاصش میکنم که تو این مابین چند بار کلا بهم خورد چون من میگفتم نه .یه بار همسر میگفت نه.همسر بیشتر به خاطر این میگفت نه که میگفت این رابطه داره شکل دوستی میگیره حتی یه بار کاملا تموم شد.ولی نمیدونم انگار یه چیزی دوباره مارو به سمت هم میکشوند.همسر یه جایی میرفت مثل هیئت بود یعنی یه حاج آقایی بود جوونا رو دور هم جمع کرده بود.اون موقع محرم دی شروع میشد.قشنگ یادمه همسر برام پیغام گذاشته بود خانم ... من متاسفم ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم.

من برام فقط یه چیز مهم بود که این وقتی که گذاشته بودم باید جواب میداد مهم نبود چرا ولی باید توضیح میداد.بهم گفت این حاج آقا برگشته گفته نوری که قبلا تو چهرت بود دیگه الان نیست!داری چی کار میکنی؟همسر هم ایشونو خیلی قبول دارن و داشتن همسر از روز اول به ایشون گفته بود دوباره واسش توضیح داده بود که الان باهاش(با من)صحبت کردم.حاج آقا گفته بود اینطوری درست نیست تکلیفتونو معلوم کنید.همسر هم برام پیغام گذاشته بود این رابطه باید قطع بشه.بعدا بهم گفت حاج آقا بهم گفت شیطون داره بهت نزدیک میشه.خلاصه قرار شد بعد امتحانای ترم برای اولین بار بریم حضوری صحبت کنیم من از مامان اجازه گرفتم البته بابا اجازه داده بود.بعد آخرین امتحان جفتمون تقریبا از بین بچه ها غیب شدیم.رفتیم کجا؟پارک دانشجو چون تو مسیر دانشگاه بود

اونجا خیلیییییییییی حرف زدیم.و همسر منو مهمون کرد یه ساندویچ.هیچ وقت یادم نمیره اون ساندویچ خیلی به من چسبید.میدونید چرا؟چون همسر تمام پولی که اون موقع داشت حاصل زحمت خودش بود.واقعا واسم خیلی خوب بود نمیدونم چرا ولی خیلی چسبید.

خیلی حرف زدیم.خیلی...

از خانوادش از کارایی که از مدرسش انجام داده بود از خیلی چیزا گفت.(به جز عقیده چون 3 ماه حرف زده بودیم)منو رسوند تا سر کوچمون.بهش اجازه ندادم بیاد تو کوچه چون من تنها بودم و به هر حال دوست نداشتم خونمونو بلد باشه.همیشه اینو بهم میگه.تا روزی که اومد دیدنه بابا خونه ی مارو نمیدونست یعنی 2 تا کوچه فرق میکرد جایی که منو میرسوند تا خونه.

بعد اون روز که رفتیم بیرون قرار شد فکر کنم.یه روز واسم یه ایمیل فرستاد گفت خواهش میکنم اینو خوب بخونید و در موردش فکر کنید.درمورد خانوادش و کار پدرش بود که شکست خورده بود.و گفته بود چرا و اگه اینطور نمیشد الان چطور بودن.من از اون ایمیل متوجه شدم نباید روی خانوادش خیلی حساب کنم.

به مامانم گفتم مامان مسائل مالی چقدر مهمه؟بهم گفت مهم نیست.اگه خودش خوب باشه مالی حل میشه.میدونستم این حرف بابام هم هست.تو این مدت که داشتم با همسر حرف میزدم و آشنا میشدیم با بابا و مامان مخصوصا بابا خیلی در تماس بودم.میدونید واقعا میتونستم تکیه کنم اگه راضی نبودن 1 ثانیه ادامه نمیدادم.به بابا گفتم باهاش صحبت کن گفت تا خودت به نتیجه نرسی من هیچی نمیتونم بگم.

خلاصه با همسر دوباره صحبت کردیم و به دلیل اینکه از درسمون مونده بود قرار شد تا پایان درسمون کاری بهم نداشته باشیم.منم برگشتم شهرمون تعطیلات بین دو ترم.قرار شده بود هر موقع نمره میاد با هم یکم smsبدیم.حداکثر 5 تا.واسه خودمون مثلا محدودیت میذاشتیم.که کنترل کرده باشیم.ولی معمولا تا 8 تا میرسید.نیشخند(راستی به یه جایی که رسیدیم دیدم دیگه میتونم شمارمو بهش بدم از بابایینا اجازه گرفتمو دادم.همیشه بهم میگه شماره ی تو الماس بود.یعنی اون موقع اکثر آقایون شماره ی دخترا رو داشتم و متقابلا.ولی همسر جزو کسایی بود که اصلا با دخترا کاری نداشت و شمارشو کسی نداشت و میدونست شماره ی منم دست هیچ کسی نیست.(از این موضوع خیلی خوشحال بود و هست))

خلاصه بعد تموم شدن نمراتچشمکدیگه رابطه ی ما هم قطع شد.منم یه مسافرت رفتم واقعیتش سخت بود.راستی تو اون مدت(یکی از اون مواردی که رابطمون قطع شد) من همسرو مجاب کردم که ما به درد هم نمیخوریم همسر میگفت نه.بعد قرار شد همسر تفاوتامونو بنویسه و خودش مجاب بشه.مجاب نشدن همسر همانا و مجاب کردن من که ما به درد هم میخوریم همانا.که من اصلا یادم رفت قرار بود کی مجاب بشه.نیشخند

ترم جدید شروع شده بود و ما هم بدتر از قبل نسبت به هم بودیم یعنی واسه اینکه وسوسه نشیم دیگه حتی سعی میکردیم باهم برخورد هم نداشته باشیم.ولی راستشو بخواین دیگه من اون آدم قبلی نبودم(یادتونه گفتم اول گفتم نه اولین بار.همسر برای بار دوم که اومده بود تغییر کرده بود یعنی رفتارش انگار 10 سال بزرگتر شده بود.من یه مرد میخواستم که بتونم بهش تکیه کنم و الان همسر تقریبا همون بود)دلم پیش همسر بود.با اینکه قرار بود تا پایان درس اگه موقعیتی پیش اومده بود من ازدواج کنم.ولی من آدم این کار نبودم اگه قرار بود ازدواج کنم اون آدم باید خیلی فوق العاده بود که شرایطش میتونست این حسو از بین ببره.(اتفاقا یکی بود همون موقع خیلی شرایطش رویایی بود آلمان بود دکترا و ....ولی باورتون نمیشه میخواستن مادر وخواهرش بیان نتونستم اینقدر گریه کردم گفتم نه )چون گفتم من آدم قبل نبودم همسرو دیگه یکم دوست داشتم.بهش جذب شده بودمخجالت.(چقدر از اینور به اونور میپرم,ببخشید)داشتم میگفتم سعی میکردیم باهم کاری نداشته باشیم.یه بار موقع ناهار بود در ورودی آقایونو خانوما جدا بود ولی روبروی هم... همیشه نگاه همسرو از بین صد تا نگاه نمیدونم چرا ولی پیدا میکردم.فکر کنم اونروزم دیدم.سرمو انداختم پایینو رفتم سمت سلف خودمون.هر کاری کردم غذا نمیتونستم بخورم 1 ماه بود کاری باهم نداشتیم.ناخواسته نمیدونم چرا دستم رفت سمت گوشی بهش smsدادم میشه بعد ناها ر بیاید طبقه ی 4.یهو دیدم smsرسید سلام میشه بعد ناهار یکم حرف بزنیم من این شکلی بودمتعجب.همزمان جفتمون یه حسو داشتیم.رفتم طبقه چهارم بهش گفتم میدونم این کارمون ممنوعه و قول دادیم ولی سخت بود ببخشید نتونستم عمل کنم.2 دقیقه نشد برگشتیم پایین.

نتونستیم به قولمون وفا کنیم و دوباره رابطمون در حد smsشروع شد.همسر فردای اونروز اومد گفت من برادرام و مامان و بابام گفتم که میخوام ازدواج کنم اونا هم پرسیده بودن کی که همسر گفته بود یکی از دخترهای کلاس.همشون خیلی تعجب کردن.(مادرش خبر داشته انگار یعنی حدس میزده وقتی همسر کفته بود همشون شوکه شده بودن.ولی خداییش برخوردشون خیلی خوب بوده و مادرش هم گفته بود اگر تو انتخاب کردی حتما همه چی رو در نظر گرفتی.هی پرسیده بود چطوریه و چه شکلی و... . ولی همسر گفته بود اگه شما راضی نباشید نمیشه)

وای چقدر نوشتم

هنوز کلیش مونده.میام و مینویسم

ببخشید خیلی خستتون کردم.(میدونم شاید یه جاهایی رفتارمون خیلی درست نبوده ولی ما اون موقع با اون چیزی که میفهمیدیم خیلی سعی میکردیم حریما رو نشکنیم و پدر و مادرامون در جریان باشن تا خطا نریم.ولی به هر حال هیچ وقت رابطمون به حرام کشیده نشد.قبول دارم شاید درست محض هم نبوده.ولی هیچ وقت به فکر دوستی نبودیم فقط وفقط واسه آشنایی ازدواج بود.)

بعضی اوقات خوبه آدم یاد آوری کنه اینایی که خوندین خلاصش بود تو اون دوران خیلی سختی وسردرگمی داشت خیلی... پراز استرس بود.ولی الان با نوشتنش میبینم شاید الان با این همه سختی باز باید قدرشو بدونم.چون به هر حال تو هر مرحله از زندگی سختی وجود داره...

دوستتون دارمماچماچ

یاحق

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلیس

دقیقا صبا جان تو هر مرحله از زندگیمون ی جور سختی هست. اما این و فقط میخوام بگم که آدم با کسی ازدواج کنه که راه خدارو داشته باشه بزرگترین نعمته. من فقط هرروز کارم شده بیام بدوبدو وبلاگتو بخونم ببینم چه خبره؟؟

خانوم خونه

اصلا هم قضیه تون مورد دار نبود خیلی هم خوب بود چون خانواده ها اطلاع داشتن ... [گل][ماچ][قلب]

خاطرات روزانه من

من دوست دارم بزنم اون حاج آقا رو از وسط نصفش کنم[نیشخند]

بانوی مهر

خیلی سعی میکردید پاستوریزه باشید ها ولی عشق و دوست داشتن نمیذاره چقد از حرف مادر شوهرت خوشم اومد مادرش هم گفته بود اگر تو انتخاب کردی حتما همه چی رو در نظر گرفتی

فاطمه

سلام صبا جوووووووووووون[ماچ][ماچ] راستشو بگم قبلا که طولانی مینوشتی میگفتم وااااااااااای دوباره باید چقدر بخونم![وحشتناک]ولی خاطرات این مدلی رو دوست دارم بخونم واصلا طولانی بودنش ناراحتم نمیکنه یه سوال خصوصی...[چشمک]

ستاره

چقدر قشنگ مینویسی.و چقدر زندگیت پیچ و خم داشته خداییش راه سختیو طی کردی. اصلا فکر نکنم راه خطا رفته باشید مخصوصا که خانوادهاتون هم در جریان بودن. به نظرم خیلی خوب پیش میرفتین و با هوس هم انتخاب نکردین بلکه با معیار و در تسلط کامل عقلی تصمیم گرفتین و بعد عاشق شدین پس اتنخابت عالیه. خدا برای هم نگهتون دارید و سرشار از عشق باشید.

نگین

ای جان- خدا همیشه با کسایی که میخوان پاک بمونن- همیشه شاد و خوشبخت باشید[لبخند]

شیدا

صبا جون واقعا شرمنده که دیر بهت سر زدم به خاطر مشکلات لپ تاپ و اینترنت.... خیلی خوبه خونواده ها از اول در جریان بودن... داستان آشنائیتون خیلی جالبه!

فافا

چه شیرین بود مرسی از اینکه رمز برداشتی خیلی رابطتون خوب پاک بود عزیزم خیلی لذت بردم از اینکه مثل خیای از دخترا دنبال پول...نبودی حوشبخت باشی ایشالا شما هرچی رو به دست میارید واقعا حقتونه چون واسش زحمت کشیدید