سلام

خوبید؟یه چی بگم؟از صبح از غصه عین چی دارم با دلم حرف میزنم

ماجراش زیاده باید بگم ولی تا یکمی دیگه همسر میرسه و قراره بریم دکتر تغذیه(در جریانید دیگه صبا خرسشم قشنگهنیشخند)

خوب باور نمکنید تا قبل اینکه بیام اینجا همش میگفتم الان میرم اینو میگم الان میرم اونو میگم ...دلم پر از غصه بود پر باور نمیکنید ولی الان خوبم...خودمم نمیدونم چرا ولی خوبم...همشم به خاطر شماست که اینقدر ماه هستیدماچ

دیشب سبزی ها رو پاک کردم و سیب زمینی کلییییییییییییی سرخ کردم و اینقدر غذا خوردم که عین این بچه ها عین توپ قل خوردم تو جام و تا صبح دیگه هیچی نفهمیدم...صبح که بیدار شدم کلی احساس سنگینی میکردم...6 از خونه زدم بیرون و ساعت7.10 دقیقه دیگه حاضر و آماده سر کارم بودم...

صبح همه چی خوب بود کلی سر به سر همکارام گذاشتم و خندیدیم...خیلی زیاد...تا ظهر هم خوب بودم...مامانم زنگ زد که قرعه کشی قرض الحسنه برای شما شده...قرار بود با این پول طلا بخریم...ولی به جای خوشحالی دلم کلی گرفتناراحتواسه چی واسه اینکه من سرویسی که خوشم اومد یکمی بیشتر از این پول بود...به خدا به خاطر سرویس نبود گور بابای هرچی طلاست دلم واسه این گرفت که بعضی ها به روی خودشونم نمیارنگریهبه مامانم زنگ زدم که پولو بدید به کسی که نیاز داره ما فعلا نمیخوایم...مامان گفت چرا؟گفتم واسه اینکه تمام پولای همسر خرج شد واسه یه کار دیگه...مامانم گفت اشکال داره من بهتون میدم...گفتم مادر منفمشکل ژولش نیست چون خداروشکر پس انداز داریم و میتونیم یکم کم و زیاد کنیم و بخریم ولی چرا همش باید به فکر باشیم و من و شما و همسر توسختی چرا بعضیا هیچی حالیشون نیست...انگار زخم کهنه ی دلم سر باز کرده بود...مامانم گفت اشکال نداره مهم نیست خدا کمک میکنه...این شد شروعی واسه غم من...در حدی که به همسر زنگ زدم ما استارت عروسی رو زدیم ولی توش موندیم...اون بنده خدا هم کلی گفت نگران نباش و این حرفا...(قراره وام بگیریم)...بچه ها ببینید من اصلا از بی پولی و سختی نمیترسم حاضرم وام بگیریم و خودمون قسطشو بدیم ولی بعضی ها حتی به روی خودشونم نمیارن...میگن بعضی اوقات ولی کو عملیش کنن...

همسر خیلی سعی کردم آرومم کنه...البته من خیلی نگفتم چقدر اوضاع روحیم خرابه ولی واسم کافی بود که سعی کرد امیدوارم کنه که همه چی خوبهلبخند

خولاصه تو اون لحظه هیچی نمیخواستم جز شما و وبلاگم...هرچی هم میخواستم به دختر عمه همسر زنگ بزنم بازم نمیشد چون یه سری چیزا رو نمیشه بیان کرد...از خیر اونم گذشتم...فقط تو اون لحظه با خدا و دلم حرف زدم...خیلی حرف زدم خیلی...الان خوبم ...راستی اون حدیثه 5 بند داشت که خلاصش این بود که تو سختی همیشه بهترین کارو در مقابلش انجام بدید...مثلا در هنگام تنگ دستی صدقه بدید...در هنگام عصبانیت خشم خودتونو فرو ببرید و .... 

منم دیدم خداروشکر زندیگیم خوبه و خانواده و همسر خوبی دارم...بقیه هم سپردم به خوده خدا و مطمئنم بی جواب نمیمونم...نفرین نکردم...فقط از خدا یه چیزی خواستم...

 

راستی میدونید من الان با مانتو و مقنعه نشستم...یعنی مستقیم اومدم پای لب تابم ...همسر زنگ زد داره میرسه...من میرم اگر شد شب میام و هم جواب کامنتای خوبتونو میدم هم همرو میخونم...اگر نه فردا دوباره عین امروز اولین کار بعد رسیدن به خونه اومدن اینجا و جواب دادن به کامنتاست...تورو خدا ازم دلگیر نشیدا...

کلی دوستتون دارم

فعلا

عزت زیادگاوچراننیشخند

/ 5 نظر / 19 بازدید
فافا

اشکالی نداره صبا همه مشکلات دارن شما بالاخره میرید خونه خودتون راحت میشید

زهره

صباجان این بعضیا خانواده همسرت هستن؟ ای وای که دل همه عروسا خونه! بسلامتی عروسی کیه؟

شیدا

عزیزم میدونم خیلی سخته که تمام بار عروسی روی دوش تو و همسرت باشه و خونواده اش هم هیچ کاری نداشته باشن [افسوس] نگران نباش این روزا میگذره مهم تو و همسرت هستین که با هم خوشبختین تو خیلی خانواده ها اینجوریه که هیچ مسئولیتی در قبال پسراشون ندارن من اینقد دیدم که واسم عادی شده !

ترنم

وااای. چقد پست جدید گذاشتی اجی. من عقب موندم. چرا حالت گرفته باشه. خدا نکنه عزیزم. همین که سالم و سلامت در کنار همدیگه باشین و همو داشته باشین خودش یه دنیاییه. درست نیست به خاطر یه سری مسایل حال خوش خودتو و همسرتو خراب کنی عزیز دلم. از خدا میخوام همه ی کارات به خیر و خوشی و به سلامتی پیش بره. خدا کمکت میکنه گلم. نگران نباش. فقط هوای شوهرتو تو این اوضاع داشته باش و کنارش باش. بقیه که تنهاش گذاشتن. پس تو دیگه باهاش باش. در مورد دکتر تغذیه هم من هستم. بهم بگو چی بهت گفته. خو منم میخوام چاخ شم خو.

خانوم گولو

چی شده صبا جون؟؟[نگران]