کلی خبر

سلام سلام

خوب بذارید یه حساب سر انگشتی بکنم.....اوووم....خیلی وقته اینجا رو گردگیری نکردم...تو این مدت همه جا رو خاک گرفته حتی جای منو تو دل شماها...خیلیاتون حذف کردید وبلاگاتونو...دیر فهمیدم ولی دعا میکنم خوب و سلامت باشید...

خوب من دوباره برگشتم تا همون صبای سابق باشم...همون صبا که همش میومدو همه چی رو تعریف میکرد...

دلم واسه اینجا تنگ شده بود...میدونید چی بود اینقدر کم میومدم احساس میکردم اگر حذفش کنم و فقط شما رو بخونم بهتره ... ولی راستش دلم نیومد چون میگفتم پس من چطوری اتفاقاتو تعریف کنم...به خاطر همین حذفش نمیکنم...شاید نتونم خیلی بنویسم ولی مینویسم بازم...

خوب اول بگم که دیگه درس بی درس...هورااااااا...یعنی دارم از زندگی لذت میبرما....شهریور ماه خیلی شلوغی بود با کلی اتفاق....1 شهریور مادر همسر عمل کرد و درگیر بیمارستان...9 شهریور همسر دفاع کرد و همون روز مادربزرگش فوت شد و مراسمای اون...30 شهریور دفاع خودم بود و کلی دردسری که کشیدم و واقعا مریضم کرد...و هم چنین قبولی خواهر کوچیکه تو دانشگاه و استرسای اون...یعنی واقعا این ماه خدارو شکر به خیر و لطف خدا تموم شد....

و الان...مهره اون روز شماره پایینو دقت کردید؟!قرار بود 11 دی عروسیمون باشه...یعنی نزدیک 3 ماه دیگه...ولی احتمالا یکم دیرتر بشه...راستش همسر خودش همه ی کارا رو باید بکنه...یعنی نه همسر تنها منظورم امیدی به کسی نیست...به جز خدا وخودم و خودش و خانواده ی من...بقیه دستور فرمایی نکنن ممنونشون میشیم...خنثی...من دیدم این همه صبر کردیم چند ماه دیگه هم بهش اضافه بشه اتفاقی نمیفته...تازه با صبر کارامونو انجام میدیم...اگر خدا بخواد تو بهار 94 میشه عروسیمون...دعا کنید خدا مثل همیشه همراهمون باشه...من که به همسر هی داره اصرار میکنم لااقل بیا بریم سالنو رزرو کنیم تا بقیه کارا احتمالا تو این چند هفته بریم یه چرخی بزنیمنیشخند...البته من از اونجایی که مدرنیزه هستمعینک...دارم با اینترنت سالنا رو بررسی میکنم که مجبور نشیم هرروز یه سمت شهر دنبال سالن باشیم...و تا الان4 تا سالن بود که از چند دقیقه پیش تبدیل شد به 2 تا...چون 2 تا سالنو وقتی برخورد پرسنلشونو خوندم(نوعروس)و عکساشونو دیدم منصرف شدم...خوب این از این...

چند روز پیش هم برای من اضافه کاری اجباری گذاشته بودن تو راه همسر اومد دنبالم و داشتیم میومدیم رفتیم چند تا بازر طلا نزدیک خونمونه یه نگاهی انداختیم...2 تا سرویس انتخاب کردم که یکیش عین حلقمه...نمیدونم حالا همون بشه یا بازم بگردیم...

راستش اگر خورد خورد این کارا رو انجام ندیم نمیتونیم تمامشو یک جا بخریم...میبینید تو رو خدا به جای یه سری افراد دیگه من باید حواسم به این کارا باشه...به خدا اینقدر دلم میخواست عین این عروسا میرفتمو فقط میخریدم ولی نمیشه ...نمیشه چون همسرم واسم خیلی مهم تر از این حرفاست...بگذریم...

خداییش بابا و مامانم خیلی همراهی میکنن...خدا حفظشون کنه که ما به هرجا داریم میرسیم فقط وفقط به خاطر کمک و همراهی اوناست...به خدا نه اینکه پدر و مادرم باشن که بخوام تعریف کنم...ولی تو شرایط من نیستید که بدونید چی میگم...

خوب این از این...

مامانمم زنگ زد که برو یواش یواش لوازمتو بخر...چون مامانینا تهران نیستن وسایل برقی و اینا رو مارک و اینا رو مامان انتخاب کرده و پولو میدن که ما بریم بخریم...آخه برادر همسر تو این کاراست...هرچی بهش میگم مادر من نمیخوام ...گوش نمیده...فعلا که برادر همسر نیست و ما هم منتظریم تا از سفر بیاد و بریم دنبال کاراش...

دیگه چی بگم...آها از کارامم بگم بد نیست ولی داره کسل کندده میشه چون هیچ چیز جدیدی بهم یاد نمیده و این یعنی مصیبت عظما واسه منناراحتنه بابا من خیلی هم بچه ی علم پژوهی نیستم موضوع اینه که این کار اصلا از مغز آدم استفاده نمیکنه و فقط یه سری کارای روتینه...ولی خداروشکر از کار نداشتن که خیلللی بهتره...مگه نه؟

اوووه چقدر حرف زدم...یه خلاصه ای بود از این مدت...راستی من شرمنده ام اینقدر بی ادبم که اصلا نشد جواب نظراتتونو بدم به خاطر همین شرمنده شمام ولی بدون جواب تایید میکنم...نمیدونم چرا این نظرات غیرفعالو زودتر به ذهنم نرسید که لااقل شرمنده نشم شما وقت بذارید واسم بنویسید و من بی ادب جواب ندم...به هرجال واقعا دست خودم نبود این دفعه منو ببخشید دیگه قول میدم تکرار نشهنیشخند

راستی بذارید یکم غیبت قوم شوور بکنیم جون بگیریمخندهاین جارو!میخواد بچه دار شه بعد هی به ما گفت من میخوام لباس بدوزم...میگم اینو میگفت شما بی زحمت هزار بار تصور کنیدتعجبیعنی مارو کچل کردکلافهخولاصه ما هم بهش گفتیم معلوم نیست احتمالا دی ...بعد گفتیم صبر کن دفاع کنیم بهت میگیم...دیگه الان تصمیم گرفتیم ان شاا... سال بعد بشه...بعد فکر کنید اینقدر این هوله رفته داده لباس بدوزن و احتمالا عروسی ما هم باردارهقهقههنیشخندخوب چیه!خنده داره دیگه...ما رو بفهمه بیچاره خواهد کردمژه

دیگه همینا...

خیلی حرف زدم...فعلا تا بعد...

یاحق

خیلی دوستتون دارمماچ

/ 7 نظر / 19 بازدید
طلبه آینده

سلام صبا بانو زیبا نوشتید اگر صلاحه من رمز می خوام[نیشخند] به وبلاگم تشریف بیارید

هستیا

عید قربان، یعنى فدا کردن همه «عزیزها» در آستان «عزیزترین»، و گذشتن از همه وابستگى ها به عشق مهربان ترین. عیدنزدیک شدن دلها به قرب الهی مبارک باد.[گل]

شیدا

سلام عزیزم دفاعت مبارک [قلب] عیدت هم مبارک باشه [ماچ]

قیزی

به سلامتی باشه ایشالله امیدوارم منم حداقل 94 برم سرزندگیم اون مواردو من بهتر از هرکسی می تونم بفهمم و درک کنم چون خودم بدترشو دارم با دل خوش خریداتو کن به هیچی هم فکر نکن

شیدا

وای صبا نمیدونی چقد خوشحالم که بعد مدتها مینویسی [قلب] دفاعت مبارک باشه بالاخره راحت شدی ؟ چه احساسی داری ؟ گلم نگران مراسمت نباش مطمئنم به خوبی برگزار میشه ... واست روزهای پر شور و نشاطی رو آرزو میکنم

زهرا

با تشكر بسيار وبلاگ زيبايي داريد ضمن خسته نباشد از وبلاگ بنده هم بازديد نمايد و اگر نظري داشتيد لطفاً قيد نماييد.

ترنم

به به . ببین کی اومده. بابا چشم ما رو که کلاغا خورد بس چشم به وبت بودیم کی میای...[ابرو] خوب خوشحالم که برگشتی و دست پر برگشتی و خلاصه درس مرسات تموم شد. ما رو هم کچل کردی تا تموم شد[نیشخند] به به. مبارک باشه. ایشالله به سلامتی باشه عروسیتون عزیزم. ما رو هم دعوت کنی ها. در ضمن, باید از همه ی چیزایی که میخری عکس بذاری. من کار ندارم. میخواستی عروس نشی[زبان] بدبخت قومتون. خوب بهش بگین لباس بارداری واسه خودش بدوزه دیگه[قهقهه]