هرکه دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش:)

سلام العلیکم

به به میبینم همه دارم میخندن ...خداروشکر که خوبید...

چه خبرا؟سلامتید؟شکر خدا

خوب به نظرتون این وبلاگه دیگه مشکلی پیدا نمیکنه هرچی هی دنبال یه قالب خوشگل میگردم باز اینو از  همه بیشتر دوست دارم اگه این قالبه قول بده که لینک دوستامو هی سایت آوازک نشون نده منم بهش قول میدم تغییرش ندم تا موقعی که ان شاا... اولین کار واسه عروسیمونو شروع کنیم بعد قالبش تبدیل میکنم به قالب عروسی,موافقید؟

خوب از کی تعریف نکردم...آها یادم اومد...4شنبه شب داشتم غذا میپختم دیدم یه شماره ی ناشناس ثابت داره زنگ میزنه برداشتم دیدم گفت فردا بیا واسه مصاحبه ی یه کاری ...فردا صبحش پیتیکو پیتیکو رفتم شرکته...ساعت 9 وقت مصاحبم بود...شرکت بدی نبود ولی نمیدونم نتیجش چی میشه...خدا کنه نتیجه بده...برگشتم خونه با یه دوست خوبم صحبت کردم...بعدشم داشتم وبلاگ میخوندم همین طوری به همسر گفتم بریم بیرون گفت باشه...داشت کاراشو انجام میداد تا بیاد آماده بشه من گفتم ولش کن حوصله ندارمنیشخندهمسر کلی فکر کنم عصبانی شد ولی خوب سعی کرد بهم چیزی نگه...خودم بهش گفتم میدونم دارم اذیتت میکنم ولی حوصله ندارم...شبم این شیطون لعنتی مگه میذاشت ما نمازمونو بخونیم؟!نماز مغربو خوندم هرکاری کردم دیدم نمیتونم 12 رکعت بخونم واقعیتش از خودم خیلی عصبانیم ولی نشستم رو جا نمازم اینقدر گریه کردم که دیگه داشتم از حال میرفتم...هی همسر میگفت بابا اینطوریه اون طوریه که مثلا من غصه نخورم ولی من مگه منطق میفهمم اینطور موقع ها...خیلی خیلی گریه کردم...اگه قبول کنه واسه همتون دعا کردم خیلیا رو که یادم بود به اسم گفتم یعنی 90 درصدو...بعدش یکم کنار جانماز دراز کشیدم خیلی این کارو دوست دارم...میدونید احسای میکنم سرمو میذارم رو پای خدا و باهاش صحبت میکنم خیلی آرومم میکنه...واقعا داشت خوابم میبرد اینقدر آروم شده بودم...زودی نماز عشاءرو خوندم و خوابیدم...راستی ساعت 9 بود پدرشوهر زنگ زدن که عمو همسر واسه جمعه دعوتمون کردن یه باغ تو کرج...ما اول گفتیم میایم و از اونجایی که من وقتی خوابم بیاد دیگه قاطی میکنم و همه چی رو سیاه میبینم به همسر گفتم ولش کن نریم...دیگه زنگ زدیم که نمیایم...صبح که بیدار شدم انگار شارژ شده بودم کلا غذارو ازم بگیرن ولی خوابو نهلبخندبه همسر گفت ای وای کاش میرفتیم همسر هم که فقط میخندید میگفت تو دوبازه شارژ شدیخندهولی دیر شده بود چون قرار بود 8 برن و ما 9 این تصمیمو گرفتیم...همسر قول داد منو ببره بیرون که تلافی بشه(خیلی پررو شدم خودم کنسل کرده بودم)...داشتیم کارامونو انجام میدادیم هی به همسر میگفتم کاش میرفتیم...اونم فقط میخندید...رفت به خونشون زنگ زد 10.15 بود مامانش گفت همین الان داریم راه میفتیم ...همسر گفت ما هم میایم...دیگه من اینقدر خوشحال بودم همسر میگفت عین این بچه ها ذوق میکنیخجالتاومدن دنبالمونو 4 تایی رفتیم 2تا برادرشوهرا نیومدن...اونجا 2 تا عموهای همسر بودن...عمو کوچیکه 2 تا دختر داره که از من کوچیکترن ولی من باهاشون خیلی راحتم...کلی تو باغ چرخیدیم و تازه مسابقه تیراندازی با توپ پینت بال شرکت کردیم و من از 10 تا 1 زدمقهقههخودم فکر میکردم بیشتر زدم دختر عمو هم میگفتا ولی دیگه داورم میگفت 1 زدی ...یکی از دختر عموها 6 و یکی 4 تا من رکوردو زدمخنده(من میخندم دیگه شما نخندید ا )همین بلا سرتون میایدا...

برگشتیم پیش عمویینا زن عمو همسر بهم میگفت الان میان به جرم هدر دادن 9 تا تیر میگیرنت...مژهگفتم اتفاقا الان میان میگن آفرین که جامعه زنان رو سرافراز کردیداز خود راضی...به همسر زنگ زدم اونجا که بودیم میگم شانس آوردی تیراندازیم خوب نیستا وگرنه ممکن بود از سرت هیچی نمونهقلب(شوخی کردما)

ساعت 3 بود جاری با برادر شوهر اومدن ولی ایشون از کنار شوهرشون تکون نخوردن یعنی هرچی بهشون گفتیم بیا با ما بریم با زن عمویینا میرفتن منم اصرار نکردم...موقع اومدن هم درخت عناب کنارمون بود خشک شده بودن افتاده بودن همسر بهم یکیشو نشون داد به فکرم زد یه عالمه جمع کنم بشه یه گلدون همه خیلی خوششون اومد...یه عالمه عکس گرفتم شده بودم خبرنگار اونجا...فقط هرکاری میکنم نمیتونم بفرستم ...در اسرع وقت میذارم ببینید...

دوستتون دارم...

فعلا

یاحق 

/ 7 نظر / 25 بازدید
آلیس

همیشه به گردش خانم تیرانداز[نیشخند] خوشم میاد انقدر اعتماد به نفس داری که مهمونی رو کنسل میکنی اما دوباره خودت غر میزنی که کاشکی رفته بودیم. [قلب] انشالا عزیزم به زودی زود هم حاجت روا بشین

ترنم

خسته نباشی واقعا صبا جون با این تیراندازیت[زبان] خوش به حال شوهرت[قهقهه] ببخش گلم فراموش کرده بودم لینکت کنم. لینک شدی عزیز[قلب]

خانوم خونه(آیلین)

سلام صبا جون خودم خانوم خبرنگار پیتیکو پیتیکو رو خوب اومدی [خنده] ای جانم واقعا سرجانماز دراز کشیدن یعنی سر گذاشتن رو پای خدا تعبیر خوبی بود فدات شم [قلب] ببخشید گلم شرمنده تم یادم رفت اسمتو ولی برات دعای قشنگی کردم [خجالت][خجالت]

دنیای چادری ها

سلام. منم این حس زیبای کنار جانماز رو خیلی خیلی دوست دارم.تعبیر بسیار زیبایی کردی. پس حسابی بهتون خوش گذشته؟؟ خوب خداروشکر. من هم تابستون از طرف بسیج برای تیراندازی رفته بودیم. خلاصه.... نمیدونید که من چه تیرهایی که ننداختم. فکر میکردم همشون خورده به هدف ولی.... اصلا مارو باید میبردن جبهه[نیشخند] عکسای پست بالایی خیلی زیباست. امیدوارم من رو از دعای خیرتون فراموش نکرده باشید یاعلی

فافا

اوه چه تیرانداز ماهری[گاوچران]پس خوش گذروندی حسابی[ماچ]با اینکه کم دعا کردم اما تو یادم بودی منم دعات کردم[پلک]

آبانه

رو جانماز خوابیدن یکی از آرومترین لحظه های زندگیمه[قلب]