خشت شصت و سه

سلام دوستای خوبم

خوبید؟الحمدا...

ما هم خوبیم.یعنی طول کشید تا خوب شیم ولی بلند شدیم.نه من نه همسر خوب نشدیم...همسر خیلی زحمت کشیده بود من 0.1 اونم شاید نخونده بودم ولی بنده خدا نمیدونم چرا اینطوری شد...کتابی نبود که زیر ورو نکرده بود...البته دلیلش یه چیزی بود امسال از 45 سوال تخصصی واسه رشته ی همسر رقابت اومده بود روی 20 سوال به دلیل بی مربوط بودن سوالات و غلط بودن پاسخ های سنجش...رو این 20 سوال خیلی رقابت سخت میشد یعنی با اون همه زحمت همسر با کسی که نخونده بود هیچ فرقی نمیکرد...به هر حال همسر سابقه ی پژوهشیش و تدریس خوبی داشت ولی من...باید جلسه ی مصاحبه خودم میرفتمو لباسام...هیچی نداشتم...یعنی حتی اگر 10 هم میشدم باز از مصاحبه احتمالا رد میشدم...رشته ی ما 10 نفر شبانه میگیره که اونم صد در صد قبل من پر میشه...راستشو بخواین بابا میگه بزن ولی من میدونم که قبول نمیشم تازه اگرم قبول بشم به فرض محالات دلم نمیاد ماهی 1 1.5 بابت درسی که میتونم مجانی بخونم پرداخت کنم...شاید غلط باشه ولی دلم نمیاد فشار بیارم به خانوادم و همسرم...بعدشم ما تازه میخوایم بریم سر کار همسر نمیتونه بده خودمم که چقدر مگه کار میتونم بکنم که ماهی 1 1.5 بتونیم بذاریم کنار فقط واسه درس من...بگذریم...

دیروز ساعت 10 بود ما زنگ زدیم به مادرشوهر روزشو تبریک بگیم چون همسر اینجا بود واسه نتایج.تا تلفنو برداشتیم کلی ناله و گریه که کابینتامون خیلی زشت شده و این حرفا...آخه 2 روز بود داشتن کابینت عوض میکردن...منم هی گفتم بذارید تموم بشه به خدا خوب میشه غصه نخورید و... ولی مگه گوش میدادن دیگه همسر گوشی رو گرفت تبریک بگه گفته بود میشه بیاید اینجا من خیلی ناراحتم...همسر هم گفت من باید با بانو صحبت کنم...به من گفت منم گفتم اگه مامان خودم بود میگفتم بریم باشه بریم...رفتیم اونجا دیدیم طبق معمول خیلی جو داده بودنو خیلی هم خوب بود اصلا هم مثل پشت تلفن نبودن...چون اون موقع اصلا نمیدونید چی کار کردن...همسر هم اتفاقا بهشون گفت مامان اینقدر که گفتید ما فکر کردیم چقدر زشته اینا که خیلی خوبه فقط مارو با این حال کشوندین اینجا...

خلاصه من همین طور نشسته بودیم داشتم با موبایل چک میکردم با هر refreshدیدم داره یه لینک به س.ن.جش اضافه میشه فکر کنید تا از این اتاق اومدم تو اون اتاق که با لب تاب ببینم نتایج اومد...اگه اشتباه نکنم تا لینک اومد ما گرفتیم...یعنی شاید نفر اول بودیم...اول واسه منو گرفتیم من بی حس شده بودم...میدونستم خیلی خوب نمیشم به خاطر همین نمیدونم تو چه حالی بود فقط مغزم هیچی نمیفهمید...بعدشم که همسر...کاملا بی حس بودم...نمیتونستم یه کلمه حرف بزنم ...مادر همسر گفت چی شد همسر گفتم مجاز به شبانه شدیم...همسر اینقدر اعصابش خورد بود مامانش تا میخواست بگه چرا و یعنی چی و اشکال نداره گفت مامان مهم نیست هیچی نیست آروم میگفت نه با عصبانیت...من این بی حسیم فقط به خدا واسه همسر بود ...همسر من یه آدم خیلی تو داره...شاید فقط با من حرف میزنه و حرفاشو به من میزنه...من میدونستم تو دلش چی میگذره ولی واسه اینکه مامانش ناراحت نشه به روی خودش نمیاورد...باور کنید از غصه ی همسر فلج شده بودم...صدام بالا نمیومد...همون موقع رگ چشم سمت چپم از فشار زیاد پاره شد و چشمام قرمز شد عین چی...هیچ کی نمیدید ولی خودم احساس میکردم چشمم میشوزه...زنگ زدم مامانم الهی هی میگفت ناراحت نباشیا به خدا بیاید شبانه بزنید ما همه ی پولشو میدیم...فقط توروخدا غصه نخور بعد با همسر حرف زد همسر هم میخندید که کسی نفهمه ناراحته ...اون که میخندید من تو دلم آتیش روشن میکردن و از تو میسوختم...به مامان که زنگ زدم گریه نکردم یعنی اصلا قبلشم گریه نکردم...به بابام که زنگ زدم بابام گفت فدای سرتون غصه نخوریا ...اینو که گفت یهو اشکم میریخت اصلا دست خودم نبود میگفت شما تلاشتونو کردید سال دیگه...اینا رو که میگفت انگار منو آتیش میزدن که نتونستیم محبت مامان بابامو جبران کنیم همین طور اشکام میومد پایین شانس آوردم بابا کار براش پیش اومد اصلا نتونست حرف بزنه و رفت...امیدوارم نفهمیده باشن...بعد از اون مادر شوهر ناهار آوردن که من اصلا نمیفهمیدم چی میخورم...همسر قبل ناهار گفت بریم بیرون...گفتم باشه بعد بلافاصله ناهار خوردیم که بریم...من هر کاری میکردم پاهام بی حس شده بود از درد...اومدم بلند شم دیدم پاهامو از درد نمیتونم تکون بدم ... به شدتم دل درد گرفته بودم...در واقع به خاطر همون بود...هرکاری کردم درد نمیذاشت به هیچی فکر کنم...به روی خودم نیاوردم فقط به همسر گفتم من یکم حالم بده صبر کن رفتم دراز کشیدم...واقعا از درد به خودم میپیچیدم...نمیدونم کار خدا بود این درد نمیذاشت به ناراحتیه نتیجمون فکر کنم...واقعا اجازه بهم نمیداد...همون طور افتادم رو تخت...همسر میدونستم یه عالمه حرف تو دلشه ولی نمیتونه جلوی مادرش باری اینکه غصه نخورن چیزی بگه...اومد نشست رو تخت پشت به پذیرایی که نبیننش...بهش گفتم ببین میدونم الان تو دلت چه خبره میدونم چقدر زحمت کشیدی فقط به این فکر کن که شاید خدا سال دیگه بهترشو واست میخواد...خودشم گفت میدونم...کلی حرف زدیم کلی باهاش حرف زدم اونم حرف زد یکم بهتر شد...بعد با برادرش رفتن که شیر واسه آشپزخونه بخرن...قبل اینکه بره رفت از مادرش واسه من قرص خواست که نداشتن...هیچ کی نمیدونست تو وجودم چه دردی هست...بعد اینکه رفتن مادرش اومد گفت چقدر غصه تو دلشه گفتم نه مامان اشکال نداره مقاومه خوب میشه...گفت نه سرش درد گرفته نمیدونست اون قرص واسه منه کاش بهشون میگفتم که آروم میشدن...مادرش فکر میکرد اون حال من واسه خودمه...هی میگفت اشکال نداره قبول نشدی ببین این چقدر غصه میخوره...میخواستم بگم به خدا من واسه خودم خیلی ناراحت نیستم چون شاید من اصلا لیاقت نداشتم ولی همسر داشت...هیچی نگفتم فقط از درد دوباره بی حال شدم...دیگه ساعت 6 بود که برادر شوهر رفت منم روسری و اینامو درآوردم اومدم بیرون گفتم شاید بتونم راه برم....واقعا نمیتونستم حتی وایسم...تا اون موقع هی همسر میگفت برم قرص بگیرم میگفتم نه خوب میشم ولی دردش خیلی شدید بود همیشه 1 ساعت بود نمیدونم واسه چی تموم نمیشد...دوباره رفتم تو اتاق به همسر گفتم و رفت قرص ژلوفن خرید که مثل آب رو آتیش بود...درواقعا این خواهش قرص دلیل داشت...همون طور که دراز کشیده بودم...دیدم همسر ناراحته نمیتونه هیچی هم جلو خانوادش بگه منم که اینطوری...به خودم گفتم این اوضاعیه که برامون پیش اومده خدارو شکر که همه ی عزیزامون زنده ان و مرگ نبوده...پس جای جبران داره...خوردیم زمین ولی باید بلند شیم...همون لحظه گفتم زن همیشه پایه ی زندگیه ...اونه که زندگی رو سرو سامان میده...پس منم باید همین کارو بکنم...کلی فکر کردم و خودم واسه یه مبارزه و برنامه ریزی قوی آماده کردم...همسرو صدا زدم گفتم اگه میشه قرصو واسم بگیر که این درده بدنیم تموم بشه...قرصو که خوردم به همسر گفتم ببین این شرایطیه که برامون پیش اومده باید زندگیمونو درست کنیم...راهمونو ساختیم به ته نرسید پس برای ادامش راهمونو پیدا میکنیم...بعدشم همسرو با خودم همراه کردم گفتم ما دوباره میخونیم...گفت نه من دیگه نمیخونم...گفت چرا میخونی از همین فردا هم میخونی...هی گفت تا متقاعدش کردم...کلی باهاش حرف زدم...اونم همراهیم کرد...خداروشکر همسر مقاوم تر از منه وقتی دید منم کم نیاوردم این نیروش بیشتر شد...گفتم امشب که رفتیم خونه برنامه میریزیم واسه این 1.5 ...خدا این کارو کرد که ما یکم استراحت کنیم و عروسیمونو برگذار کنیم...اگه دانشجو میشدیم دوباره همین اوضاعمون بود...پس باید بلند بشیم و همسر هم یه سری حرفای دیگه میزدو رفتیم تا رسیدیم دوباره به جاده ی اصلی و پیش به سوی آینده...

حالا قراره برنامه ریزی خیلی کارا بکنیم...خیلی کار داریم...

به لطف خدا و محبتش باید کارای پایان نامه...عروسی ...جهاز... رو انجام بدیم...

اول از همه هم دنبال کار باشیم که بتونیم زندگیمونو شروع کنیم...

نمیدونم چرا ولی مطمئنم خدا خواست با این شکست ما بلند شیم و یکم به خودمون بیایم...پدر و مدرم دیروز میگفتن ما هستیم شما هم هستید پس ادامه بدید...میدونید شاید بزرگترین لطف تو دنیا یه خانواده ی خوبه که من الحمدا... دارم...یه پدر و مادر دارم که عین کوه پشتمونن...بابام میگه شما برید ما هواتونو داریم...نمیگم خانواده ی همسر اینطوری نیستن ولی خوب یکم متفاوتن ولی خداییش اونا هم با حرف آدمو خیلی کمک میکنن...

امروز واسه ما شروع یه دوران جدید بود...شروع یه دورانی که متفاوت از زمانای قبل...دوستای مهربونم که تو این دو روز بهم خیلی خیلی لطف کردید آلیس جان.فاطمه ی عزیز.چیچک جان.هستیا عزیز.سوری جان.سحر عزیز.شیدا جان.آیلین عزیز.فاطمه(عروس شهریور) جا.طهورا عزیز از ته قلبم به خدا از خدا میخوام به هرچی که میخواید و صلاحتونه برسید...چون شما تو این چند روزه مثل خواهرم باهام بودید و نگرانم که موج های محبتتونو با تمام وجودم احساس میکردم...خدارو شاکرم که تو دنیا دوستای خوب و خواهرای مهربونی مثل شما رو بهم داده...که تو سختی که شاید مشکل ترین زمان زندگی آدمه تنهام نذاشتید...

به خدا دیروز تا نتایج اومد بیشتر از اینکه بخوام به کسی خبر بدم میخواستم بیام بنویسم ولی موقعیتش نبود و 1 ساعت بعدش شد...امیدوارم حلال کنید واقعا دست خودم نبود...

ببخشید خیلی خیلی طولانی شد ولی میخواستم بگم که درسته دیروز شکستم و خوردم زمین ولی امروز بلند شدم...صبح به همسر یه چیزی گفتم همون لحظه به ذهنم رسید جالب بود واسه خودم...گفتم یه آدمی که نخورده زمین شاید شلوارش خاکی باشه و اصلا نفهمه و برای پاک کردنش هیچ سعی نکنه...ولی آدمی که خورده زمین وقتی میخواد شلوارشو پاک کنه حتی اون کثیفی های قبلی هم پاک میکنه که تمیز تمیز باشه...این اوضاع ما شده ...میخوایم با این شکست اگه خدا بخواد تمام ایراداتمونو حل کنیم...واسمون دعا کنید مثل همیشه که بهتون زحمت دادم و لطف کردید...دعا کنید که خدا توانمونو بیشتر از قبل بکنه برای شروع زندگیمون...راستی دیگه میخوام واسه جهاز و وسایل عروسیم لیست تهیه کنم...مینویسم و میام میگم هر چی کم بود بهم کمک میکنید کاملش کنم؟

به اندازه ی تمام دنیا دوستتون دارم خواهرای عزیزمماچماچ

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوری

سلام صبا جون.آفرین به تو... آفرین به اراده ای که داری.... آفرین به خاطر خوبیهات در مقابل همسرت.... واقعا خوشحال شدم ازینکه خیلی خوب تونستی اوضاع رو روبراه کنی. آخ جوووون...بوی عروسی میاد.... دست...دست...دست...دست...[دست]

آلیس

گلم نمیدونم چرا انقدر از این لفظ شکست استفاده میکنی. بعضی اوقات میبینی اون چیزی که میخوایم نمیشه و چقدر به صلاحمونه... جدی میگم. بخدا دوره عقد طولانی اصلا به درد نمیخوره . یکم بشین فکر کن. ببین اگه امسال قبول میشدین 4سال دیگه درگیرش بودی و معلوم نبود کی میتونید ی کار پیدا کنید تو این جامعه مگه به دانشجو جماعت کار میدن و دوباره بلاتکلیف میموندین و سر خونه زندگی رفتنتون به فنا میرفت. بخدا این حکمت خدا بوده. من خودم سال اول که ارشد قبول شدم شهرستان بود. و مامان با این قضیه موافقت نکرد و من یادمه روزها داغون بودم اما بعد از یک ماه کارم تو این شرکت درست شد. من رشتم خیلی رشته تاپی نیست(مترجمی زبان انگلیسی) عملا لیسانس و فوقش توی کار با هم فرقی نداره اما با رفتنم به شهرستان خودمو از کار محروم میکردم. اما اینو بعد از رفتنم به سرکار متوجه شدم توام بعد از رفتن به خونه قشنگت متوجه میشی

گل بانو و سیبیل خان

سلامــ [گل] چقدر بد که شرایط تحصیلی برای ما این طوریهــ .من هم خانواده م نمی تونن اینقدر خرج تحصیل بدن واسه همین منم خودم و کشتم که سراسری قبول بشمــ .البته می ارزید چون اونجا با عشقم آشنا شدمــ [نیشخند] همه ی اتفاقات زندگی ما لازم و ملزومن عزیزمــ .مطمئن باش که حکمتی بودهــ .خدا رو شکر که اینقدر عاقل و تحصیلکرده هستی که خودت متوجه شدی و سریع افسار زندگی رو به دست گرفتیـــ .[گل]

شیدا

سلام مهربونم منم رتبه م خوب نشده[ناراحت] امیدی به مصاحبه روزانه ندارم و شبانه هم رشته ما 50 میلیون میشه که در حد توان مالیم نیست ایشالا سال بعد .... مطمئنم خداوند زحماتتو بی نتیجه نمیذاره و یه جای دیگه واست جبران میکنه [قلب]

ترنم

خدا رو شکر رو به راهین عزیزم. آره. خدا بهتر صلاح همه رو از هر کس می دونه. موفق باشی عزیزم[قلب]

زهرا

ان شاء الله تو زندگیتون شاد و سلامت باشید میدونم سخته ولی دیگه فکر نکن داغون میشی[بغل]

سیده

سلام خواهر عزیزم حتما اگه صلاحت رو به خدا سپرده بودی خیرتون در این بوده،و خداروشکر که الان حالت بهتر شده...از خدا می خوام بهترین ها برای خودت و زندگیت رخ بده، راستی با عرض پوزش بابت تاخیر روزت هم مبارک

دریا

عزیزدلم خیلی ناراحت شدم. اما بدون و شک نکن که خدا تو مسیر زندگیتون حتما چیز بهتری درنظر گرفته. خداروشکر که انقد محکم بودین که بتونین دوباره بلند بشین. این خیلی مهمه. این یعنی یه موفقیت! صبا جان من یه لیست خیلی خوب و کامل دارم برا کل وسایل خونه. اگه دوست داشته باشی میتونم برات بفرستم.فقط یه ایمیل بذار از خودت راستی رمزت رو عوض کردی؟من ندارم!

آی چیچک

آفرین به تو که اینهمه قوی هستی[ماچ]

ازا

فدایی سرتون عزیزم هر چی خیرخواه براتون پیش میاد