تهرانم!

سلام العلیکم

همون طور که از تیتر معلومه صدای من را از شهر بزرگ و آلوده تهران میشنوید(میخوانیدنیشخند)

خوب من 4 شنبه شب با کوله باری از غصه و اشک از مامانمینا جدا شدم...بذارید از قبلش بگم 4 شنبه عینهو کنهنیشخند(حشره ای سیریش منظور است)به مامانم چسبیده بودم و هیج نمیریفتم...خوو خیلی سختم بود شبش میخواستم بیامناراحتصبحش با مامان روتختی و پتوها و سرویس چای و قند و شکر و روکش های رختخوابا که مامانم زحمتشو کشیده بودقلب رو تو 2 تا گونی بزرگ جا سازی کردیم و مامانم داد به یه آژانس آشنا جاسازیلبخندکرد تو ماشینش که شب چون حرکتم دیر وقت بود و به اصرار من مامان و بابا اجازه نداشتن بیاننیشخندبا اون برم ترمینال...

شب از غصه رفته بودم تو دل بخاری خوابیده بودم...نمیخواستم اشکمو مامانینا ببینن...نماز مغرب و عشاء رو با هزار غصه خوندمو طبق همیشه آخرین نمازو با کلی التماس و خواهش و تمنا خانواده عزیزموقلبسپردم به خدا و راه افتادم...بابا و مامان کلی بوسم کردن ...میدونستم بغض دارن ولی هیچ کدوممون به روی هم نیاوردیمگریهسوار ماشین که شدم همین طور که از خونه دور میشدم صلوات فرستادم و فوت کردم و اشک ریختم...نمیخواستم راننده بفهمه به خاطر همین همش بغض وصدامو له میکردمناراحترسیدم ترمینال و آقاهه وسایلو گذاشت تو اتوبوس و منم نشستمو همین طور اشک ریختم...همسر که زنگ زد هیچی نگفتم ولی فهمید خوب نیستم... شب که  خوابیدم یهو دیدم نصفه شب از فشار دل دردنیشخندبیدار شدم خو آب خورده بودم دیگه سرم درد گرفته بود... اتوبوس که نگه داشت با هزار بدبختی رفتم گلاب به روتوننیشخندو از اونجا بود که خواب ما پریدمژهحالا با هزار بدختی مغزمو خر کردم که دوباره خوابیدخنده...صبح رسیدم تهران همسر با پدرش اومدن دنبالم و پدرشوشو ما رو گذاشت خونه و رفت...با کلی خنده و دلقک بازی گونی ها رو در آوردم و وسایلو به همسر نشون دادم...کلی خندید اینقدر مسخره بازی در آوردمزبان... تا 10 خوابیدیم و تا صبحونه(نهار)زدیم شد 12.30 ... به مادرشوور زنگ زدم که میخوام بیام ببینمتون(البته ماشین پدرشوشو رو میخواستیم ولی خوب باید بهشون یه سرم میزدیم)دیگه فکر کنم3.30 بود رفتیم...با هزار بدبختی همسر بدجنس منو پیاده برد تا مترو(تنبل هم نیستمساکت)رفتیم انقلاب من کتاب خریدم و از اونجا رفتیم خونشون...تا رسیدیم ماشینو برداشتیم و رفتیم خونه خالم که وسایلو بیاریم...تا برگشتیم شد 7.30 شام خوردیم و همسر گفت اگه دوست داری یکی از وسایلتو بیار بالا مامان ببینه.منم دیدم دوست داره مادرش وسایلو ببینه رفتیم از پایین آجیل خوریه وسایلو آوردم که فقط طرحش ببینن و ان شاا... باقیش باشه واسه خونمون...مادر شوشو هم به تبریک گفت و همینخنثیالبته کلا در مورد هرچیزی نظر نمیدن...بنده خدا نمیخواد دخالت کنه...ولی من خودم همیشه نظر میدم و دوست دارم بقیه هم همین طور باشن(انتظار زیادیه!) شب وسایلو آوردیم خونه و به همسر نشون دادم...البته همسر قاشق چنگالا رو عین مامانم دوست داره تهش پهن باشه ولی من نازک دوست دارم که احساس کردم از قاشق وچنگالای مهمان زیاد خوشش نیومد ولی من بهش گفتم که میدونم شاید دوستش نداشته باشی(البته تا قبل اینکه ببینه نمیدونستم سلیقش عین مامانه تو این زمینه!)اشکال نداره واسه جلودستیم تهش پهنه...

صبحم ساعت9 بود بیدار شدم تا یکم خونه رو مرتب کرد و تمیز کردم دیگه 10.30ساکتصبحونه خوردیم...

وای فردا چقدر سرکار رفتن سخته بعد 1 هفتهگریهولی خوب  خدا رو شکر باز یه جا هست که کار کنم...نبود که تا حالا افسرده شده بودم...

خدایا شکرت

چقدر حرف زدم...کاری؟باری؟

عزت زیادگاوچران

راستی ماه ربیع الاول مبارک...خداروشکر دو ماه محرم و صفر که ائمه ناراحتیشون خیلی زیاد بود گذشت...شکر

/ 3 نظر / 9 بازدید
سکانسهای دونفره(ساغر)

سلام صبا جان خوشحال شدم که روشن شدی و جوابمو دادی راستش خیلیا هستن که با حرفاشون بدون اینکه قصد و نیت بدی داشته باشن ازم سوال میپرسن و اونجاست که جوابی ندارم و همین باعث میشه از خدا دور میشم خودمم این حس و حالمو دوست ندارم راستی لینک شدی[پلک]

فافا

به به ورودت رو به منزل همسری تبریک میگویم بی خیال عزیزم هر کسی یه اخلاقی داره دیگه مادرشوهرم اخلاقش اینه به فال نیک بگیر همین که مث ل خیلی از مادرشوهرا ایراد نمیگیره....خیلی خوبه یه سوال مامان بابا کدوم شهر ساکنن[نیشخند] وااااای صبا من پست قبل تو رو همزمان با پست یکی از بچه ها میخوندم قاتی پاتی کامنت گذاشتم راجبه سیمونی وقتی خودم فهمیدم از خنده غش کرده بودم[گاوچران]

شیدا

سلام عزیزم رسیدن بخیر [قلب] خریدات مبارک باشه [قلب] ایشالا که به سلامتی جهیزیه ت رو بچینی [ماچ] ای جونم پس سلیقه داماد و مادر زن شبیه هم هست ... البته شوهرت مطمئنم خوش سلیقه است که صبای خوشگل و مهربون و دوست داشتنی رو انتخاب کرده [ماچ]