خشت پانزدهم-خواستگاری

 

از اونجایی که همسر از من بدش نمیومد منو دوستم یکبار رفتیم سر کلاس دیدیم جناب همسر هم نشسته.(خوب بگو اگه خودت دوست نداشتی که نمیرفتی سر کلاس که شروع کنید باهم حرف زدننیشخند)هیچی ما رفتیم استاد اون ساعت نیومده بود و همسر داشت سر کلاس یه چیزایی مینوشت فکر کنم جزوش بود.منم با همون غزال دوستم در حال صحبت بودیم یهو جناب همسر یه چیزی اون وسطاش گفت که مربوط به ما بود بعد من نگاش کردم میگه ببخشید صداتون بلند بود.حالا حرف سر دختر همسایمون بود که داشتم به دوستم میگفتم فلانی معدلش 18..شده چقدر درس میخونه.جناب همسر یهو گفت شما هم دسته کمی از ایشون ندارید راست میگفت منم خیلی درس میخوندم ولی واقعا خندم گرفت به حرفش.گفتم ایشون با من فرق میکنه و گفت نه چه فرقی خوب شما هم خیلی درس میخونید هیچی از اینجا شروع شد در مورد درس و کنکور و این حرفا.این دوسته منم اینقدر بامزه بود هی راه رفت تو کلاس هی راه رفت بعد دید نه بابا ما خیلی مثبتیم یهو نه برداشت نه گذاشت میگه ای بابا شما 2 تا چرا اینقدر در مورد درس حرف میزنید حالم بد شد.نگاش کردم میگم خانم .... این چه حرفیه!!!میگه خوب حوصلم سر رفت در مورد یه چیز دیگه حرف بزنید دیدم داره یه چیزایی میگه اگه ادامه بده یهو یه چیزی میگه میترکونه گفتم بریم بیرون؟مژهگفت باشه بابا حالا انگاری من چی گفتم.اومدیم بیرون میگم دیوونه این چه حرفی بود زدی گفت هیچی آخه درس و کنکور کجاش جالبهسوالهیچی دیگه بعد از این موضوع آقای همسر به یکی از آقایون که با یکی از بچه ها در تماس بود گفته بود که اگه مشکلی نباشه میخوام باهاشون صحبت کنم.منو میگید داشتم از ترس میمردم چون میدونستم موضوع چیه؟یه روز قبل اینکه زنگ بزنه از طریق همون واسطه هماهنگ کرد که مزاحم نباشه.منم شماره ی خودمو ندادم یه ای.ران.سل بود اونو دادم.خلاصه زنگ زد و حرفشو زد و گفت من نمیخواستم خودم زنگ بزنم میخواستم مامانم زنگ بزنه ولی از اونجایی که میخواستم نظر شما رو بدونم اول به خودتون زنگ زدم منم حرفاشو شنیدم و قبل اینکه زنگ بزنه میدونستم نظرم چیه بعد اینکه تموم شد منم حرف زدم و بهش گفتم به این دلایل نه!گفت چرا گفتم به یه سری از دلایل که توضیح دادم و همه رو گفت میشه حل کرد و واسه هر کدوم توضیح داد.به جز یکی و اون سنش بود که گفتم من نمیتونم با پسر همسن خودم ازدواج کنم اینو که گفتم گفت باشه و خداحافظی کرد ...

واقعا تعجب کردم واقعیتش دلم یه جوری شد بهش زنگ زدم ترسیده بودم حالش بد شده باشه.گوشی رو برداشت گفتم آقای... حالتون خوبه گفت بله گفتم آخه وقتی اونطوری قطع کردید من فکر کردم اتفاقی افتاد گفت نه.و همین طور حرفامون ادامه پیدا کرد اون روز کلاس نداشتیم ولی رفته بود دانشگاه همون طور که داشتیم حرف میزدیم 2 بار افتاد زمین از بس شیطون بود.همیشه عاشق این بود که رو لبه ی جدول راه بره الانم اگه روش بشه این کارو میکنه.کلا همسر فوق العاده ماشاا... انرژیش بالاست.هیچی دیگه همین طور که گفتم 1 بار راهو اشتباه رفت فکر کنم نزدیک 15 کیلومترو پیاده رفت ورفت و همین طوری حرف زدیم.خلاصه من دلم نمیخواست از من ناراحت باشه به خاطر همون بهش زنگ زدم البته شاید کارم درست نبود ولی چون میدونستم چه جور پسریه و احساسشو میدونستم چقدر پاک و خالصه واقعا دلم نمیخواست از دستم ناراحت باشه.راستشو بگم منم بدم نمیومد ازش ولی اصلا نمیتونستم به خاطر شرایطی که داشت سنش دانشجو بودنش باهاش کنار بیام.هیچی دیگه بعد اینکه قطع کردیم به خاطر اون ته دوست داشتنی که تو دلم بود یه کوچولو بیشتر شده بود ولی بازم میگفتم نه...

ادامه دارد...

این خشت با ناراحتی شروع کردم چون دلگیر بودم ولی تهش به کارا و حرکات خودمون خندیدم یه مقدار فراموش کردم.حالا ادامش واسم یکم غصه دار میشه .نه از همسری از خانوادش

پی نوشت:همسرم زنگ زد گفت میاد پیشم منم منتظرشم الان این منم قلبآخه دلم خیلی واسش تنگ شده.

پی نوشت:مادر همسر بهم زنگ زد واسه همون ماجرای دیروز که نرفتم.گفت اگه هر موقع میومدی اشکال نداشت.گفتم آخه من بلد نبودم خونشونو گفت به همسر گفته بوده بگو ص بیاد میام یه جا دنبالش.یه چیز بگم من وقتی یه مدت طولانی نمیبینمشون ناخواسته گارد میگیرم نمیدونم چرا؟خیلی هم بده این رفتارم.ولی وقتی بهم زنگ میزنن انگار نه انگار چیزی بوده.این در مورد کارا صدق میکنه.ولی در مورد حرف نه!مامانم همیشه میگه ببخش و فراموش کن.ولی نمیتونم هیچ وقت حرفو یا کاری که باعث بشه خیلی ناراحت بشم رو فراموش کنم.خیلی سعی میکنم ولی نمیشه.

/ 4 نظر / 10 بازدید
شهرزاد

[گل][ماچ][قلب]

روزهای نامزدی دومعمـــار

سلام عزیزم..خوش اومدی. پس شمام مثه ما هم کلاس بودین[لبخند]

سحر

منم به این راحتی فراموشم نمی شه مثل خودتم منم کارا و ناراحتی هیی که مادرم به وجود آورد یادم نمی ره

فافا

پس هم کلاسی بودید و اینکه متولد چندید[سوال]