خونه +استادی همسر!!!

سلام العلیکم

عذر مرا پذیرا باشیدنیشخندخوب راستشو بگ الان که شروع کردم به نوشتن اینقدر ننوشتم خودمم یادم نبود تا کجا گفتم!بنا براین یه صفحه اون بالا باز کردم تا ببینم اوضاع در چه حدیه و تا کجا نوشتم(با سرچ وبلاگ خودمخجالت)اوووم خوب یادم اومدسبزدوباره سخنان قصار جارو یادم اومدنیشخندجمعه هفته ی پیش بلند شدیم رفتیم اول انقلاب همسر یه کتاب میخواست و از اونجا هم رفتیم خونه مادرشوور...واقعیتش اصلا حوصه حرف زدن نداشتم اینقدر خسته بودم...همسر هم منو قانع کرده بود که رفتیم من نمیام بریم آتلیه کار دارم...منم که مظلومنیشخندگفتم باوووشه...ولی بعد نهار متقاعد شد که منو ببره تا دست از سر کچلش بردارمخندهعاقا ما رفتیم دشویی اومدیم دیدیم مادرشوور هم داره باهامون میادقهردیگه نمیدونم کی گفته بود ولی کار همسر نبودگاوچرانفکر کنم پدرشوور گفته بود میخواست بخوابه مادرشوور با ما فرستاد!!!

دیگه رفتیم آتلیه و به مرده گفتیم ما میخواستیم بیایم کارتونو ببینیم و بعدش کنسلش کنیم...اینقدرررررررررر زبون ریخت که بی خیال شدیم...یه آلبوم عروس هم بهمون نشون داد که خوب بودلبخندبعدشم در مورد باغ و اینا صحبت کردیم و دیگه به توافق رسیدیم...راستی بنده خدا تا رفتیم تو آتلیه احساس انگار خطر کرده رفت چاپلوسی کرد و چایی ریختنیشخندو با اوجولات اورد تعارف کرد...از اونجا هم برادر شوور جان لطف کردن ما رو عین یه تاکسی سرویس فرستادن خونشون دنبال عیال محترمیولآقا این خونشون جدید بود ما هم که نرفته بودیم مادرشوور هم که داغون تو آدرس دیگه کلی چرخیدیم و زنگ زدیم پرسیدیم و رفتیم دنبال  عیال برادر شوورنیشخنددیگه خواهر سرتو درد نیارم که عین سگ های بدعنق تشریف فرما شدن داخل ماشین(البته مادرشوور به صورت غیرمستقیم گفت نمیرید خونشون همسر هم گفت باید با خانوم بچه ها باشیمخندهمادرشوور هم گفت آخه پسر تو بچت کجاست!این یعنی خودم فهمیدم که دوست نداریدزبان)خانوم عیال تشریف آوردن و ما نیز از رو خباثبت بهشون تبریک نگفتیم...متاسفانه هرموقع کسی پا رو دم سگ درونم میذاره نمیتونم تو چشماش نگاه کنم...بنابریاین چیزی نگفتیم تا رسیدیم خونه مادرشوور و اونجا یه تبریک گفتیم که خانوم پاچه ی بقیه و از جمله برادرشوور را نگیرهعینکدیگه تا یکشنبه خبری نبود...1 شنبه یه خونه از تو اینترنت پیدا کردیم قیمتی خوب بود و جاشم اونطوری که آدرس داده بود مناسب!چشمتون روز بد نبینه من که از سرکار رفتم همسر هم زودتر رفته بود و با پدر و مادرش اومدن مترو آزادی دنبالم...رفتیم مترو شریف که آقاهه رو پیدا کنیم بعد آقاهه گفت خ اکبری...آقا ما رفتیم تو خ اکبری آریالاهه هی نشونه میداد دقیقا ما همونا رو میدیدیم ولی نگو اون اطراف پر کوچه اکبری بودخندهیه جا همسر پیاده شد که آقاهه رو پیدا کنه ما دیدیم یه مرده داره رد میشه و گوشی به دسته به همسر گفتیم اونه...همسر هم به آقاهه گفت بچرخ ولی آقاهه که ما میدیدم نچرخیدقهقههبعدش فهمیدیم یه اکبری دیگه بوده...خونه وحشتناک بود...خودش خوب بود راهرو و ساختمونو و نزدیکیش به اتوبن وحشتناک...یعنی وارد که شدیم انگار زبونه منو موش خوردنیشخندهمسر هی میگفت چته من نمیتونستم حرف بزنم...دیگه اومدیم بیرون من گفتم دقیقا من اینجا افسردگی میگیرم...به چند تا بنگاه سرزدیم نمیگم چه خونه هایی دیدیم ولی من قشنگ شب اومدم خونه افسردگی شده بودم و فکر میکردم باید تا آخر عمرم خونه بابام بمونمآخدوباره فرداش رفتیم سمت آزادی ولی ایندفعه دو تایی از یه خونه خوشمون اومد عالی بود به نظرم فقط مشکلش نداشتم جای ماشین ظرفشویی بود که چون تا عروسی مونده همه گفتن عجله نکن...منم واسه همه خط و نشون کشیدم اگر همچین خونه ای دوباره پیدا نکردیم باید برام بسازید چون من این خونه رو دوست داشتمناراحتدیگه تا 4 شنبه خبری نبود ...همسر از سرکار زنگ زد و بهم گفت من با عموم کار دارم بریم خونه مامانینا؟منم گفتم من نمیام خیلی کمرم درد میکنه واقعا خم شده بودم از درد...اومدم خونه همسر به مادرش گفت بود که اومدنمون کنسل شده ...مادرشوور زنگ زد احوالمو بپرسه بهم گفت فسنجون واستون درست کرده بودم...دیدم بنده خدا خیلی زحمت افتاده(آخه من فسنجون خیلی دوست دارمابله)دیگه بارو بندیل را جمع کردیم و رفتم به سوی خونه مادرشوور...خبری نبود جز سلامتی شمانیشخند...5شنبه هم کوزت شده بودم شدیدخندهتا همسر بیاد داشتم میروبیدمو میشستماز خود راضیالبته خرید هم رفتم(صیفی جات!!!)بعد از ظهر همسر درس خوند و قرار شد جایزه منو ببره تیراژه!جاتون خالی اونجا سر یه موضوع الکی بحثمون شد خیلی شدید...ولی خوب ناراحتی بود دیگه...اومدیم برگردیم...یهو دیدم همسر دستمو گرفت و برم گردوند تو مرکز خریدخنثیدیگه جفتمون بحثو یادآوردی نکردیم و انگار هیچی نشده به نگاه کردن مغازه ها مشغول شدیم...یه جا کره ای و قندون و شکر پاش که ست بودن خریدیم و اومدیم بیرون و رفتیم تو یه مغازه دیگه و من یه ظرف میوه از جنس بامبود برای خودم خریدم و البته همسر پیشنهاد داد یه کادو برای برادرشوور(دقت کنید نه جاریسبز)خریدیم یه ظرف شیشه ای که توش گلای صحراییه!و بعدشم رفتیم بوف ...اونجا همسر کارو کشید و غذا  خوردیم  و اومدیم...همسر بعدش گفت از کارت س.پ.ه کشیدم گفتم بابا تو اون 4 هزارتومن بود گفت نه بابا اشتباه میکنی چک کردیم دیدیم بعلههه...مجانی غذا خوردیم و اون صندوق دار احمق نمیدونم چرا نفهمیده بودناراحتدیگه اینو موقعی فهمیدیم که رسیده بودیم خونه...حالا احتمالا ببریم پولشو بدیم ولی نمیدونم کی میشه چون واقعا دوباره رفتن سخته...جمعه هم چون خیلی خسته بودیم قرار بود هیچ جا نریم...که دایی همسر زنگ زد من امتحان آمار دارم بیاید به دادم برسید...ما مجبور شدیم بریم خونشو...همسر به داییش منم به پسرش ریاضی درس میدادم...یعنی روانیم کرد بچهآخواقعا خیلی تنبل و درسنخون بودلبخندسعی کردم بهش یاد بدم...امیدوارم موفق شده باشمابرودیگه چیا...

بچه ها یه چیزی شده واسم یه سنگ غم...مامان عزیزم مامان مهربونم تو سونوگرافیش نشون دادن سنگ کیسه صفرا دارن...شاید خیلی وقت باشه داشته ولی الان فهمیدیم...بچه ها عین بغض تو دلم...مامان خیلی ضعف داشت این چند روز...میشه از ته دلتون واسه سلامتی مامانم صلوات بفرستید...باور کنید اصلا یادم میفته تو وجودم آتیش میگیره...امروز تو یه وبلاگ خوندم پدر تازه عروسی که عروسیش 12 دی بوده فوت شده...دارم دق میکنم...الهی خدا داغ پدر و مادر و هیچ عزیزی رو نشون نده...به خدا میگم خدایا با عزیزام منو امتحان نکن که رفوزه میشم...خدا به ستاره عزیزم به آلیس مهربونم صبر بده و پدرشونو قرین رحمت کنه...

خواهش میکنم واسه مامان منم دعا کنید که سنگش عمل سختی نداشته باشهناراحت

خوب تو چند تا وبلاگ دیدم همیشه یه شکر گذاری دارن...با اجازه از مبدع این رسم منم میخوام بنویسم...هرکسم دوست داشت ادامه بده خیلی خوبه...

+خدایا شکرت به خاطر پدر و مادرم و خواهر و همسرم

+خدا یا شکرت که الان تو این نقطه هستم

+خدایا شکرت که از دوران سختی درس الان دارم زندگی رو حس میکنم

+خدایا شکرت که هرموقع که صدات میزنم میدونم صدامو میشنوی و جوابمو میدی

+خدایا شکر که از دوران تنهایی منو به انجا رسوندی

+خدایا شکر که دوستایی دادی که از همه چی با ارزش ترن

+خدایا فقط شکر فقط شکر فقط شکر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یاحق

/ 8 نظر / 35 بازدید
قیزی

مگه خونه خریدن که اینهمه ایس و فیس و توقع دارن و منتظر تبریکن ؟ چقد خوبه که تو زندگیتون نسبت به همدیگه گذشت دارید [قلب] جاکره و اینا هم مبارکت باشه

ازا

بهترين خونه بهترين عروسي كلا هر چي بهترين هست برا ي صبا جونم آميين....

هستیا

سلام صبا جونم ایشالا که به زودی سلامتیشونو دوباره به دست میارن.نگران نباش عزیزم اصلا عمل سختی نیست. حسابی با فامیل شوهر مشغول شدیا. چه با مزه که واسه امتحان ریاضی ازتون کمک گرفتن[نیشخند] با جاری خانم قهری عایا؟؟؟

فافا

به به عروس خانوم خوشمل خودم ایشالا که کارا به راحتی ز.دی پیش بره یادت نره که قرار بود عکس لباس عروس....بزاری من همچنان منتظرم[پلک] پدربزرگ من کیسه صفراش رو ده سال پیش برداشت عمل سختی نیست عزیزم نگران نباش

بانوی دی

سلام عزیزم:) پس شماهم عین من خیلی وقته ک درست حسابی ب وبت سر نزدی:)) اشالا همیشه ب خوشی باشی عزیزم:* به به چ دعاهای خوشگلی:^_^

میلاد تتری

سلام. روابط شما و همسر ارجمندتان، به قدری برایم زیبا بود که احساس تکلیف کردم که این دو حدیث را بریتان ارسال نمایم: حدیث شماره 2: عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ‏ عَلَيْهِ‏ وَ آلِهِ‏ وَ سَلَّمَ أَنَّهُ قَال‏: «كُتِبَ الْجِهَادُ عَلَى رِجَالِ أُمَّتِي وَ الْغَيْرَةُ عَلَى نِسَائِهَا فَمَنْ صَبَرَتْ مِنْهُنَّ وَ احْتَسَبَتْ أَعْطَاهَا اللَّهُ أَجْرَ شَهِيدٍ» (مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج ‏14، ص 236) (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «جهاد، بر مردان امت من و غیرت، بر زنان امت من، نگاشته شده است. پس هز زنی از آنان که صبر و تحمل نماید، خداوند به او، أجر شهید را عطا می‌فرماید»). حدیث شماره 7: عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ خَالِدٍ الْقَلَانِسِيِّ قَالَ: «ذَكَرَ رَجُلٌ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَام امْرَأَتَهُ فَأَحْسَنَ عَلَيْهَا الثَّنَاءَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَام أَغَرْتَهَا قَالَ لَا قَالَ فَأَغِرْهَا فَأَغَارَهَا فَثَبَتَتْ فَقَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَام إِنِّي قَدْ أَغَرْتُهَا فَثَبَتَتْ فَق

میلاد تتری

سلام. تشکر از نمایش کامنت. حدیث دوم، ناقص رسیده که مجددا ارسال کردم. یاعلی حدیث شماره 7: عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ خَالِدٍ الْقَلَانِسِيِّ قَالَ: «ذَكَرَ رَجُلٌ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَام امْرَأَتَهُ فَأَحْسَنَ عَلَيْهَا الثَّنَاءَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَام أَغَرْتَهَا قَالَ لَا قَالَ فَأَغِرْهَا فَأَغَارَهَا فَثَبَتَتْ فَقَالَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَام إِنِّي قَدْ أَغَرْتُهَا فَثَبَتَتْ فَقَالَ هِيَ كَمَا تَقُولُ» (الكافي، ج 5، ص 505) (مردی در نزد امام صادق علیه السلام، از زن خود، بسیار ستایش و تحسین کرد. پس حضرت به آن مرد گفت: «آیا تاکنون، غیرت او را آزموده‌ای؟!». آن مرد گفت: «نه!». حضرت فرمود: «پس غیرتش را بیازما!». پس آن مرد، غیرت همسرش را آزمود و آن زن، ثابت‌قدم ماند [و حسادت نورزید]. پس آن مرد به امام صادق علیه السلام گفت: «غیرتش را آزمودم و ثابت‌قدم ماند!». پس حضرت فرمود: «او، همانگونه است که گفتی!».

سمانه

چرا من ندیدم این پست رو[تعجب]