کار جدید+جشن دانش آموختگی!

سلام 

به به خوبید؟خوشید؟سلامتید؟الهی شکرفرشتهخوب ببینید من چقدر آلزایمر گرفتم که تو موبایل یه سر تیتری از خبرها مینویسم که بتونم اینجا کاملشو یادم بیاد و بنویسم

شنبه صبح بلند شدیم دوباره عینهو کودکان 4 ساله رفتیم به سوی کاریول(خواب و این صوبتا!!!)سر کار که بودم با یه دونه از دوستام قرار گذاشتم که 5شنبه یهنی امروز بریم یافت آباد که قبل اینکه مامانینا بیان یه نگاهی خودم بندازم و اون بنده خداها رو خیلی نچرخونم...دوستمم که شوهرش امروز داشت میرفت جنوب با کمال خوشحالی قبول کرد...(میخواستم زیاد غصه نخورهماچ)یکشنبه صبح یکی از همکلاسیای دوران ارشدم زنگ زد که برای جشن دانش آموختگی ثبت نام کردی گفتم نه...گفت تا 3 شنبست فقط 1 نفر همراه هم میتونی بیاری منم چون اینترنت ندارم به همسر زنگ زدم که کوجایی که بزن و بکوب دعوتیمخندهبراش توضیح دادم و همسر هم لطف کرد و ثبت نام کرد هی از اونروزه به همسر میگم میخوام برم اون بالا قر بدم بعد تو دستت بهم نمیرسه هی از اون پایین باید منو تشویق کنینیشخندتازه میخوام برم با تمام قدرتم اون کلاه رو پرت کنم که از دست درس و این مسائل یه مدتیه راحت شدم...یعنی با تمام قدرتاااااااازبانهمسر شب که اومد میگفت اول گفتم بذار خودمون میریم لباس میگیریم و میریم آتلیه عکس میندازیم(لازمه به یاد آوری می باشد که چند ماه پیش حتی با لباس و آتلیه هم هماهنگ کردیم که بریم لباسو بگیریم و بریم عکس بندازیم!!!ولی نشد(تازه ندید بدیدم نیستمنیشخند))ولی دیدم خیلی دوست داری بری .جفتمونو ثبت نام کردم.به مامانم میگم میدونم خیلی دوست دارن بیان هم مامانم هم بابامگریهولی این دانشگاه احمقمون عقلش کار نمیکنه خوب آخه چرا یه نفر...حالا تا اون موقع خدا بزرگه...خولاصه در جریان باشید اگر مدرک منو به دلیل قردادن تو مراسم فارغ التحصیلی ندادن سرزنشم نکنیدخنده2شنبه سرنهار بودم و داشتم سوسیس سیب زمینی بسیووور مورد علاقمو میخوردم که گوشیم دیلینگ دیلینگ زنگ خورد دیدم از اون شرکتست که چند روزه قبل براتون گفتم مصاحبش نزدیکه...گفت تا 2 هفته آینده یه مصاحبه بسیوور سخت با رقیبای بسیار باهوش دارم که ازتون خواهش میکنم واسه منم دعا کنیدفرشتهمتچکرم...

چون این کار به زندگیمون کمک میکنه با این اوضاع مالی الان واقعا به نظرم اگر خدا بخواد میتونیم یه مقدار آروم تر باشیم...اینو داشته باشید تا بگم...منم بلافاصله بعد اینکه تلفنو قطع کردم به مادر همسر پدر خبر دادم(بی جنبه ایستیممشغول تلفن)و با دوستم که برای 5 شنبه هماهنگ کرده بودم قرارو کنسل کردم که مثلا بشیم علم اندوزی کنم!!!شب که برگشیم خونه دیدم اوه اوه خونه مثل فریزر شده...دیدم دوباره این همسایه های محترم پمپ قطع کردن من که دقیقا 1 لحاف با 2 تا پتو انداختم رو خودمو رفتم اون زیر درس بوخونمیولآشپزخونه هم که تعطیل کرد و بنده خدا همسر رفت غذا از بیرون خرید نیشخندچون من خیلی گرسنم بود(دقت کردید چقدر روم زیاده!!)...دیگه هیچی قرار شد من فرداش که 3 شنبه باشه برم بگم که پمپو روشن کنن...صبح داشتم میرفتم شرکت کلید مبارکو جا گذاشتم!!!رسیدم شرکت به همسر smsدادم همسر بیا امشب بریم خونه ی مامانتبنا و کادو برادرتم! بیار که ببریم یه سر خونشون اینم از گردنمون حذف بشه...همسر هم این کارو کرد...منم بعد از ظهر از سر کار رفتم خونه مامی شووور و البته اندکی بعد جاری محترمه هم رسیدن و این دفعه بسیووور مسرور بودنتعجبکه من دیگه به روی خودم نمیاوردم و کلا سرم تو گوشیم بود...(لازمه بگم که همسر با برادرش و نه زن برادرش هماهنگ کرده بود!!)دیگه برادرشوور که اومد همسر گفت خوب شامو بخوریم بریم خونتون که ما فردا صبح زود باید بریم سر کار...

جاری در اون لحظه:تعجب

برادر شوور:مژه

و سایر بستگان:سوال

بعدش معلوم شد برادر شوور به جاری نگفتهقهقههعاقا این جارو به برادرشوور میگفت مونوشکرم که با من هماهنگ کردی ما دیگه این شکلی بودیمقهقهههیچی دیگه میوه رو هم خونه مامی شوور خوردیم و رفتیم اونجا ...منم که از لحظه ای که رفتیم یکی از دوستام بهم smsداد داشتیم با اوون صحبت میکردیم و کلا حواسم به هیچی نبود...وقتی وارد شدیم من رفتم نشستم و مادرهمسر برد اتاق و خونه رو به همسرنیشخندنشون داد...منم که اصلا عین خیالم نبود...تو آسانسور هم که من هم چنان داشتم smsمیدادم و گوشی رو طوری گرفته بودم که برادرشوشو کوچیکه میگفت کاملا واضحه نمیخوای هیچ کی بخونه و من این شکلی جواب دادمنیشخند(قانع کننده بود نه؟؟؟)

موقع برگشت مادرشوور و منو و همسر پشت نشستیم وبرادر شوور جلو که بردیم اونو گذاشتیم ولی مادرشوور نرفت جلو...و تا خونه ما پدرشوور نقش آژآنسو از دید مردم بازی میکردخنده...تا خوابیدیم شد 12 و من دقیقا 5 ساعت و 30 دقیقه بعد باید بیدار میشدم...عاقا ما خوابیدیم ساعت5:25 دثیثه دیدم صدای چک چک آب میاد...شستم پای چپم بهم خبر داد که یه بحرانی تو راهه...تو تاریکی چراغو روشن کردم و دونبال صدا بودم...که دیدم بله یه ترکه تو آشپزخونه باز شد و همین طور داره آب میاد...فقط شانسی که آوردیم و لطف خدا بود داشت میخورد به سفره روی میز آشپزخونه و من متوجه شدم...همسرو بیدار کردم که الان سقف میاد پایین برو به بالا بگو...بنده خدا همسر تو خواب و بیداری مجبور شد بره به بالایی بگه و همسایه هم که قشنگ صدای پاش میومد از ترس که چی شده...اومد دید و گفت الان میرم آب و میبندم...3 نفری بیرون آشپزخونه وایساده بودیم و داشتیم نگاه میکردیم...یهو آبش قطع شد...من گفت الهی شکر تموم شد و در این لحظه بود که سقف آشپزخونه ریختگریهخداروشکر همسر و همسایه اون زیر نبودن...دیگه گند خورد به آشپزخونه و من که باید میرفتم همسر موند و البته اونم بعد از چند دقیقه رفته بود...دیگه تا 4.30 سر کار بودم و قرار بود بریم یه خونه ببینیم (6)من ساعت 5.15 رسیدم و بایه دوست عزیزم کلی حرف زدیم که تا همسر برسه...تا همسر رسید همسایمون به گوشیم زنگ زد که شما کجایید گفتم ما تا 7.30 خونه ایم (بنده خدا زندگیشون پر خاک شده بود...بچه کوجیکم دارن)رفتیم خونه ها رو دیدیم و من این شکلی بودمناراحتداغون بودن ...اصلا من الان افسرده ام(معلومه؟نیشخند)زودی برگشتیم خونه و دیدیم سقف دیگه چیزیش نریخته و البته اونا هم از بالا شکافته بودم و چیزی پیدا نکرده بودن...وا... نمیدونم چی بوده خواهر؟!!!دیگه همسایه اومد پایین لطف کردنناراحتکل سقفو که فکر میکردن خیسه زدن با کاردن انداختن و آشپزخونه افتضاح شد...من تو اون لحظه میخواستم زار بزنم...وقتی رفت گفت گچکار میارم که درست کنه ممکنه دوباره اونم بقیه سقفو بخواد بتراشهگریهرفت...اون رفت و من و همسر موندیم و یه آشپزخونه  داغون...با کمک هم آشغالاشو جمع کردیم و اون مابین در مورد مشکلاتمون هم حرف میزدیم...یه حرفایی تو دلم بود که باید میزدم شاید نباید میزدم ولی خدا کمک کردو خوب تونستم منظورمو بگم...به یه جایی رسیدیم که هم من هم همسر حرفامونو زدیم یکمم ناراحت بودیم ولی نه از هم...از یه سری افراد دیگه...ماشاا... 

خداروشکر میکنم که به این شعور و عقل رسیدیم که منطقی و بدون داد و بیداد حرف بزنیم...خولاصه همسر دید خونه بهم ریختشت دوباره رفت بیرون غذا گرفت چون واقعا نمیشد غذا درست کرد(خیلی تنبلم!!!کل حقوقمون رفت پای این غذا)منم افتادم به جون آشپزخونه و شستم...مگه تمیز میشد...وای خدا اعصابم بهم ریخته بود شدید...دیگه شامو خوردیم و من از کمردرد و کلیه درد دیگه هیچی نفهمیدم تا صبح شد...رفتم تو آشپزخونه باز کثیف بود دوباره شستم ولی انگار چون گل بوده به این راحتی ها نمیشه تمیزش کرد...خولاصه اینم از 5 شنبه ما که مثلا قرار بود درس بخونم...

این از این چقدررررررررررررررر حرف زدم

راستی یادم رفت بگم 2 شنبه موقع برگشت از شرکت یه کفش فروشی نزدیک خونه هست کفش چرم تبریز داره دیدم نوشته تکسایز 65 منم رفتم تو و نتیجش خرید یه کفش چرم زرشکی(؟)شد که خیلی دوستش دارم...همسر اومد پام بود ولی چون شلوارم دمپا بود و روی پاشنشو گرفته بود معلوم نبود و البته به همسر نگفتم تا بیاد و ببینه...یهو وایساد روبروم بعد دی فاصلمون خیلی کم شدهنیشخندیهو گفت ای شیطون کفش خریدی...منم عین این بچه ها هی میگفتم آره...یه کفشی دارم خوشگله خیلی دوستش دارم ...(با لهو و لعب خوانده شودزبان)

خوب دیگه همینا

کاری؟باری؟

دوستتون دارم

+خدایاشکرت که یه خونه دارم که میتونم توش آرامش داشته باشم

+خدایا شکرت به خاطر مادری که همیشه بهم قوت قلب میده و کنارمه

+خدایا شکرت به خاطر مادر و پدری که پشتم بهشون گرمه و میدونم همیشه کنارم هستن

+خدایا شکرت به خاطر همسری که سعیشو میکنه که منو خوشحال کنه

+خدایا شکرت به خاطر خواهری که با اینکه زیاد باهام دوست نیست ولی بازم خیلی همو دوست داریم

+خدایا شکرت به خاطر کاری که میتونم توش از فکری که خودت بهم دادی استفاده کنم

+خدایاشکرت که کمکمون کردی به اینجا مارو رسوندی

+خدایاشکرت که اتفاق آشپزخونه فقط اعصاب خوردی و کثیفی داشت و جانی اتفاقی نیفتاد...و موقعی اتفاق افتاد که در آرامش بودیم

+خدایا شکرت به خاطر دوستایی که سرمایه هستن...

+خدایا شکرت در عین حالی که بهمون مشکل میدی ولی بهمون توان فکر و نیروی کار دادی که حلشون کنیم...میدونم که اینا مسئله های امتحانی ما روی صفحات سفیدن و باید جوابشون بدیم...میدونم همیشه بدتر از اینا که هست بازم وجود داره ولی از یه شاگرد تنبل بیشتر از این انتظار نداشته باش

+خدایا شکرت خدایا شکر خدایا شکر

دوستتون دارم...دوست دارم خدایا

یاحق

/ 3 نظر / 21 بازدید
فافا

وااااای چقدر بد خداروشکر اون زیر کسی نبوده صدقه بزار دخمل نزدیک عروسی چشم نخورید راستی شما خونه بابا مامان بزرگ خودت بودی یا همسری یا هیچکدام؟و اینکه اگه هستید چرا اونا هیچ وقت خونه نیستن(اخیش سوالام بدجور قلمبه شده بود[نیشخند]) با این نگاه نکردن خونه جارو به احتمال زیاد سکته رو زیر پوستی زده[زبان]

ازا

همه چيز ب دل خوش باشه برات عزيزم

رها

امیدوارم این شادی ها همیشه تو زندگیت جاری باشه من یک سال ازدواج کردم وتو این مدت هنوزهم من هم همسرم شور و نشاط روزهای اول ازدواجمون رو حفظ کردیم و تونستیم تا الان که یکسال می گذره برای هم مثل روز اول شیرین باشیم [قلب] امیدوارم زندگی شماهم همینجور باشه