یک بانو که دیگه کوچک نیست

وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُــوا الـــذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِین ...

خوب امروز خوب بود...و البته سخت...چند بار میخواستم انصراف بدنیشخندم. از کار ولی بسوزه پدر پول...هی وسوسه میشم که نه خوبه...احساس میکنم پیر شدم در اوج جوونی...هیچ یاد نمیگیرم ....ولی یا باید بمونم اونجا یا بیام بیرون و این دوران یادگیری رو بگذرونم...پس خوب این کارو با شرایطش تحمل میکنم...دلم برای دوستام و مدیرم خیلی تنگ شده هزموقع فکر میکنم اشکامو باید پاک کنم...امروز به مدیر اینجا گفتم 4شنبه میرم برای استعفا دلم میگیره گفت به خدا ما نمیذاریم بهت بد بگذره...هی ...یادش بخیر ممهندس خیلس هوامو داشت....موقع نهار مدیرفروش اولین حقوقشو گرفته بوود و مهمونمون ککرد...من که جوجه ترش خوردم و تا همین الان حالم خوب نیست سنگینم...دستش درد نکنه...کلییییی امروز کار کردم و خسته شدم دیگه مدیر هزچس اخراش بهم میخواست کار یاد بده نفهمیدم....بعدشم که 5ّ.30با شقایق پیاده راه افتادیم برای ککمرم که داغون شده یود عالی بود....شقایق بهم میگفت چی درست کنیم ممن گفتم نمیدونم ککلی فحشم داد که خوشحال بود لااقل تو متاهلی کمک میکنی...تو راه به میترا زنگ زدم و کلی بغضمو قورت دادم به صبا و غزال هم زنگ زدم و گفتم ممکنه دیگه نیام...بغض خفم کرده...داره نفس کم میارم....بعدشم که با زهرا و مامان...اخه فردا تولد خواهر عزیزمه...راستی من 4ماهه برنگشتم خونه چقدر دلم فشردست از درد...الانم بوی مرغ بانوپز تو خونه رو گزم کرده...امروط از استرس ساعت6.15به خودم قول دادم که نباید بذارم کار جدید نماز صبح رو اطم بگیره بنابریاین ساعتو گذاشتمو بلند شدم و دیگه خوابم نبرد سر ساعت 8 شرکت بودم و چون انگشتم تعریف نشده بود الکی زود رفته بودم....اوووم دیگه ....اها یه بسته شکلات باراکا خریدم بچه ها فکر کردن یرای استخدام تو شرکته....خخخخ....مستاجر باباجون ظهر ماشاا... بعد 2سال زنگ زده که شما کار دارید...گفتم پ ن پ منتظر بودم تو برام پیدا کنی.....وا... بع خدا خدا میدونه چرا الان یاد من افتاده

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط یک بانو نظرات () |

خوب امروط اولین روز سر کار جدید بود.صبح زود بیدار شدم استرس داشتم ولی تا7.20دقیقه خوابیدم.و بعدش بلند شدم چای رو برپا کردم .همسر فکر ممیکرد قراره با موتور بره ولی نشد با مترو تند تند رفت.منم ساعت 8.15راه افتادم و 8.25دقیقه رسیدم.مدیر جدیید دیشب تازه اط سفر رسیده بود و دیر اومد منم نشسته بودم و بچه ها رو نگاه میکردم.مدیر که از من 1سال کوچیکتر بود اومد دختر به نظر خوبی میومد.سیستمو اوردن و ما با هم رفتیم که برام توضیح بده و در انتها حقوقم که خداروشکر راضی بودم.بچه ها سر نهار بهم اس ام اس دادن و کلی شرمندم کردن کلی از دروغی که گفته بودم خجالت کشیدم.بهشون میگم چی شده به زودی...بعدشم رفتیم سه. راخی رو گرفتیم و من قرارداد امضا کردم.داشتم از گرسنگی میمردم اومدیم و من عین قحطی زده ها غذامو داغ کردم و خوردم.چسبید خیلی زیاد... تا 5.15شرکت بودم.هر دفعه یاد شرکت میفتادم یه بغضی میومد تو گلوم.ولی چه میشه کرد...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ توسط یک بانو نظرات () |

دیروز سر نهار سعی کردم با خانم الف صحبت کنم.با اینکه با این سنش رفتارش اندازه یه بچه دو سالستسبزترشی که خاله صدیق درست کرده بود آوردم و همه خیلی خوششون اومد.بعد از ظهر هم که تو اتاق ملیحه اینا ولو بودم و میخندیدیم و حرف میزدیم.خوش گذشت...دلم برای این لحظه ها تنگ میشه ولی چه میشه کرد نمیشه بابت احساسات منطقو فراموش کردنیشخند...دیروز تو راه چون برنجمون تموم شده بود 2 کیلو برنج خریدم تا بریم برنج خودمونو بیاریم...کیلویی 10500چشمخدا به داد اونایی برسه که ندارن ...تو راه در حال خرید و قبل اینکه وارد سوپر بشم مامانم گفت که یه خواستگار خوب برای خواهرم اومده ولی یکم بزرگتره و باید بره یه شهر دیگه ...هرچی میگفت من میگفتم این که خوبه اون که مشکلی ندارهزبانآخرش مامانم گفت تو خوبی؟خندهوا... دلم میخواد خواهرم هیچی کم نداشته باشه...چه دلیلی داره اذیت بشه عینک...خدا به داد داماد آینده برسه عین مادرشوورا میشم براشنیشخنددیگه اومدم خونه و پفک و نخودچی خوردم و ولو شدم جلوی تلویزیون تا یکم خستگیم دربیادبغلولی گوشت و کرفسو رو گذاشته بودم بیرون تا یخشون آب بشه...برنج هم شوشته کردم و شوتش کردم تو پلوپززبان...غذا تو قابلمه مسی دو نفره دوست داشتنیمفرشتهداشت قل میخورد و برنج هم داشت میپخت...نشستم دوباره جلوی تلویزیون و همسر اومد...داشت اخبار 20.30 رو میداد که من یه چرت 20 دقیقه ای نوش جون کردم و بلند شدم با کلی انرژی...همسر امروز کلی کار داست از انتخاب واحد تا قرار کاری و کنفرانسبه من زنگ بزن...خولاصه بلند شدم برنج رو کشیدم و غذای همسر هم برای امروزش آماده کردم و خوردیم و فیلم به دردنخوره کیمیا رو نگاه کردم و چپه شدم...هنوز برای فرداشب که باید بریم بلیت نگرفتم...هم دلم تنگ شده هم سخته دوروزه ولی نمیدونم چه کنیمنگران...حالا تا ببینیم خدا چی میخواد...راستی ماشین بابام عریان در گوشه ای از شهر یافت شده اوه دیشب خیلی خونسردانه ین خبرو از خودش شنیدم و من به مامانمینا خبر دادمنیشخنددیگه فعلا همیناخیال باطل

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط یک بانو نظرات () |

امروز غزال نبود...صبا هم میخواست بره لیزر زود رفت...من موندم و ملیحه و مریم و الناز...صبح مهندس بهم گفت دکتر بهم گفته فلانی(من)داره چی کار میکنه...از یه شرکت زنگ زدن درموردش تحقیق...بهش بگو نمیذارم بره...منم به همسر و مامان گفتم اونا میترسیدن ولی من خدا بهم قدرت داده و نمیترسم...شاید دیگه مطمئنم که میخوام برم...به خاطر حقوق خیلی کمه درسته حقوق اولویت دومه ولی مهمه...اونجا بهم نزدیکتره...پس میرم ...البته یه هفته آزمایشی هرچی اون بالایی برام در نظر گرفته باشه...خدایا خودت هوامو داشته باش...هنوز بلیط برای سفر نگرفتیم...برای رفت که با اتوبوسه و منتظرم ببینم هوا چطور میشه ولی برگشت اگر بتونیم ارزونتر بلیت پیدا کنیم میخریم اگر نه اتوبوس وا... نه که خیلی پول داریم فقط مونده پول هواپیما هم بدیم...حقوق همسر رو هم ندادن چون یه مشکل مالی تو شرکتشون بوجود اومده گفتن تا آخر هفته...خدا کنه بدن دلم نمیخواد دیرتر بشه...همسر داشت دیروز درمورد همکار ج صحبت میکرد...میخواسته بهم زنگ بزنه که همسر بهش شهرزاد بده...همسر هم گفته باید خانومم اجازه بدهنیشخند...دیگه چی...اوووم آها ماشین بابامو دزدیدن...بهش میگم بابا نترسیدی میگه نه یکی نیاز داشته بردهبغلچقدر دوست داشتنیه این بابایی...الهی قربونش برم چقدر غصه خوردم براش...عمو یه حرفی زده که مامانم امروز بهم گفت میخواستم بره خفش کنم بی چشم و روعصبانی...الهی خیر نبینه که به بابام اینطوری گفته...

خوب چون اینجا رو کسی نمیخونه میخوام بکنمش دفتر خاطرات و هرجور به ذهنم میرسه بنویسم...لبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط یک بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط یک بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط یک بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط یک بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط یک بانو نظرات () |

Design By : nightSelect.com